X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

اسباب کشی

مجبورم اسباب کشی کنم از این وبلاگ. شاید هم دیگر وقت اش بود. همه ی آن هایی که با من اشک ریختید و با من لبخند زدید، بیشترتان را می شناسم و جای دیگری از این سرزمین مجازی خواهم دیدتان. 


همین. زنده گی شخصی و متن های روزمره و به شدت خصوصی  و روزهای آرامم را قربانی هیچ چیز نمی کنم.  

به همین ساده گی :) 

در ایمیل من همیشه به روی غریبه گان آشنا تر از هر آشنایی باز است ، دوستان جان. 

Bma564@gmail.com

تاریخ ارسال: شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:33 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 61 نظر

برای همه ی روزهایی که روز دخترک هاست...

یادم باشد اگر روزی دختری داشتم و دخترم  یک روز تصمیم گرفت همه ی شهر و خاطره ها و دوست و خانواده و نازی و تنها برادرک اش را بگذارد و برود، بغل اش کنم و بگویم که چه قدر دلتنگ اش خواهم شد و متاسفم که مجبور است برود و من کاری نمی توانم برای روزهای عمرش که گذشته، بکنم. یادم باشد که روزهای آخری که می خواهد برود مدام پیش اش باشم و مدام بغل اش کنم بی بهانه و مدام بو کنم موهای اش را . همان موهایی که وقتی به دنیا آمد و  توی بغل ام بود نرم و قهوه ای و نازک و ابریشمی بود.  یادم باشد آن قدر لبخند بزنم و دل اش را قرص کنم که به همه بگوید مادرم از همه خوشحال تر است و  قرار است زود زود با برادرک بیاید پیش ام. یادم باشد هرروز برای اش حتا شده یک خط مسیج بزنم و حال اش را بپرسم و بگویم که اگر چیزی لازم داشت حتمن خبرم کند. یادم باشد که هرازگاهی به آن مردی که دارد با دخترم زنده گی می کند زنگ بزنم و مطمئن شوم که حال اش خوب است. وقتی حال او خوب باشد حتمن حال دخترم هم خوب است. یادم باشد حتی اگر آن مرد را دوست نداشته باشم، ته دل ام خوشحال باشم که دخترک ام عاشق آن مرد است و سال هاست که کنار هم لبخند می زنند. یادم باشد که اگر روزی دخترکی داشتم، آن قدر دل اش را قرص کنم و آن قدر عشق برای اش بریزم که اگر روزی جواب بیبی چک اش دو خط باریک و صورتی بود، من اولین نفری باشم که این خبر را بهم می دهد. یادم بماند که اگر روزی دخترکی داشتم، مدام از روزها و دوست ها و دلخوشی ها و غصه های اش بپرسم تا مبادا گاه و بیگاه غم و بغض بیاید سراغ اش. یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم، برای اش هر سال تولد بگیرم و همه ی دوست های اش را دعوت کنم تا وقتی آلبوم بچه گی و نوجوانی اش را نگاه می کند، آه نکشد که کاش روزی تولدی داشتم توی خانه ی پدری ام.  یادم بماند که اگر روزی دخترکی داشتم برای اش دوچرخه ای بخرم و بگذارم تا آن جایی که می خواهد پا بزند و موهای اش توی باد برقصد. یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم هیچ وقت مجبورش نکنم که کاری را کند که دوست اش ندارد. یادم بماند اگر دخترکی داشتم، آن قدر برای اش از دخترکی های ام بگویم که بداند من هم روزی شبیه خودش بوده ام و عاشق همه ی چیزهای دخترکانه ی دنیا بوده ام. یادم باشد شب عروسی اش خوشحال ترین مادر دنیا باشم و مدام ببوسم اش و بغل اش کنم. یادم باشد هیچ وقت منتظر تلفن اش نباشم و همیشه قبل ازین که فکرش را بکند به اش زنگ بزنم. یادم بماند که اگر دخترک ام آن طرف دنیاست، حتمن روزهای سخت و دلتنگی را می گذراند و یادم باشد که به اش زخم زبان و متلک نیندازم. یادم باشد و یادم بماند که اگر روزی دخترکی داشته باشم...هرروز برای ام روز دخترکم است و هرروز برای اش بگویم که روزهای ام بعد از او ...روزهای دیگری ست.
تاریخ ارسال: جمعه 15 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 06:32 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب

I have a dream

خواب های ام یک طوری شده اند. بله خوانده ام در این جا مثلا یک چیزهایی  که خواب ها فلان می شوند و بهمان می شوند. اما آن قدر دارند جالب می شوند که شب ها به امید دیدن یک خواب هیجان انگیز به خواب می روم!...این طور که من سریال های خواب ام را دنبال می کنم، F.R.I.E.N.D.S را آن سال ها دنبال نمی کردم.

  یک شب خواب دیدم که به دنیا آمده و برادرک است!...بعد تر خواب دیدم که تا به دنیا آمد، پرستار آن را برداشت و زد زیر بغل اش و  پا گذاشت به فرار و من توی خواب به زبان الکن فرانسوی سعی می کردم فحش های رکیک بدهم!...یک شب دیگر خواب دیدم که به دنیا آمد اما چند تا نفس کشید و مرد. اما من خیلی عادی به دکتر گفتم که می برم اش خانه و آن جا ازش مراقبت می کنم تا زنده شود!...یک شب دیگر که یادم نیست کی بود، خواب دیدم به دنیا آمده و سیاهپوست است. احتمالن از بس توی دل ام قربان صدقه ی این نوزادها و بچه های سیاه می روم این جا. بس که شبیه شکلات فندقی هستند با آن موهای ویزگیل ویزگیل شان. یک شب دیگر که بعد از آن شب بود، خواب دیدم که به دنیا آمده و موهای طلایی و چشم های آبی آسمانی دارد.  همان داستان قربان صدقه رفتن من،  در مورد نوزاد ها و بچه های بلوند هم خب البته صادق است. هفته ی پیش خواب دیدم که پزشکی که قرار است بچه ام را به دنیا بیاورد جاستین ترودو است. خانوم ها آقایون، بگویم که من هیچ فانتزی ای با ایشان نداشته و ندارم و از همین جا اعلام می کنم.  یا همین دو سه شب پیش خواب دیدم که به دنیا آمده و نه دزدیدن اش، نه مُرد، نه سیاه است و نه بلوند و نه دکتر جاستین جان است. فقط سریع گذاشتن اش آن ور تا آن دو تای دیگر هم از دل ام خارج شوند و من فقط می گفتم وادفاک!...آن دو تای دیگر مال من نیستند و برای ام شکم پوش* حتمن درست کرده اند!  عجیبی این خواب ها این است که آن قدر واقعی و شفاف و قابل باور هستند که وقتی بیدار می شوم دور و برم و گاهی زیر پتو و زیر تخت را نگاه می کنم و دنبال چیزی می گردم. یک شب فراموش نشدنی هم دیدم که به دنیا آمده و گربه است و من خوشحال ام که ترنج و تورج دیگر تنها نیستند و به همه می گفتم که نمی دانستم بچه یا پسر می شود یا دختر و یا گربه!...مدام هم فکر می کردم که اگر فنجون بفهمد چه می گوید و چه غوغایی حتمن می خواهد به پا کند که یک پشمالوی دیگر به ما اضافه شده! دیشب هم که خواب دیدم رفته ام برای چک آپ و دکتر دست اش را کرد درون این جانب و  بچه را آورد بیرون و چک کرد و گفت همه چیز اوکی است و بعد دوباره هل اش داد درون ِ بنده! . 

این شد که فکر کردم  مبادا این خواب های مهیج را فراموش کنم  و پس بگذار بنویسم شان. صرفن همین!


_____________________________________

*شکم پوش: لفظی در مایه های پاپوش!

برچسب‌ها: سیزده
تاریخ ارسال: دوشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:03 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 12 نظر

لب های اش آسمان...

اولین چیزی که زل زل ام کرد، نیمرخ بینی  و لب های اش بود. چشم نمی توانستم بردارم ازش. پلک نمی زدم و خیره شده بودم به  پلک های اش که بسته بود. یکی از دست های اش را مشت کرده بود و  سمت دهان اش بود. انگار داشت شصت اش را می خورد. به آن یکی دست اش که کنارش بود نگاه کردم. می توانستم انگشت های اش را بشمارم. یک...دو...سه...چهار...پنج. دهان ام خشک شده بود. نمی دانم چه شد که یک دفعه با یک حرکت چرخید و  پشت اش  را به من کرد. "راه ِ شیری" گویا  از گردن اش  تاااااا کمرش. می خواستم آب دهان ام را قورت بدهم اما نمی توانستم.  کف پاهای اش را می توانستم ببینم که سمت من بودند . پاشنه ی  مینیاتوری پاهای اش و پنج تا مروارید جلوی هرکدام. شمردم...یک...دو ...سه...چهار...پنج...یک، دو، سه..چهار...پنج.  دل ام می خواست دوباره برگردد و من زل بزنم به نیمرخ اش تا ته دنیا. دست ام را بردم سمت اش. نمی توانستم صدای اش کنم اما لمس اش کردم از روی پوست ام . دوباره چرخید. این بار سرش پایین بود و راه شیری اش شد  قوس ِ رنگین کمان وار توی آن تاریکه واری  که توی اش بود.  زانو های اش را جمع کرده بود توی شکم اش. حالا برجستگی ِ آن گوشی که سمت من بود را می دیدم. صدای ایمان آوردن ام را می شنیدم! دخترکی که آن دستگاه قلمی را روی  دلم می چرخاند چند تا ضربه ی آهسته روی پوست ام زد و ...دوباره در یک ثانیه چرخید. شنا وار. غوطه ورانه. قلب ام از دیدن ِ آن نقطه ی ضربان دار توی سینه اش داشت می ایستاد.صدای ویبره ی موبایل می آمد. به موبایل ام نگاه کردم که دست آقای نویسنده بود. نمی شنید. نگاه اش کردم. سرش بالا بود و غرق شده بود توی مانیتور. انعکاس آن موجود شش سانتی از توی مانیتور افتاده بود روی شیشه ی عینک اش. حک شد  آن لحظه انگار. دخترک پرسید چرا جلوی اشک های ام را می گیرم. انگار منتظر اجازه اش بودم. دست های ام را گذاشتم روی چشم های ام و از لای انگشت های ام به آن راه شیری و آن مروارید ها که مدام توی آن فضای کوچک این طرف و آن طرف می رفتند نگاه کردم. تار ِ تار ِ تار...   

برچسب‌ها: سیزده
تاریخ ارسال: دوشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:01 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 13 نظر

وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من...

قرار گذاشته ام با خودم که به خودم سخت نگیرم این روزها را. به قول کبکی ها تابستان  کوتاه است و winter is coming . راست اش آن قدر ها هم تحت فشار نیستیم و چند ماه دیگر می توانیم بدون کار بگذرانیم. ندا اصرار دارد که برای بانکی که توی آن کار می کند رزومه بفرستم و او هم سفارش ام را بکند و می گوید که شانس ام زیاد است. اما خوب که فکرش را می کنم می بینم حالا که از همه چیزم دل کنده ام و آمده ام این طرف دنیا، دل ام نمی خواهد که درگیر ِ کاری شوم که نه دوست اش دارم و نه از آن لذت می برم. بانک و تلفن زدن به مشتری ها هیچ به گروه خونی من نمی خورد. بیمه و حقوق اش را هم نمی خواهم. ترجیح می دهم شش ماه دیگر بیکار باشم و سخت بگذرانم اما بعد تر هرروز صبح خودم را سرزنش نکنم و به خاطر حقوقی که می گیرم نه راه پس داشته باشم و نه راه پیش. دل ام می خواهد تدریس کنم و با این که حقوق بالایی ندارد اما هرروز با هیجان بروم سر کار. این روزهای باقی مانده از اولین تابستان را هم دارم در نهایت آرامش می گذرانم. از غذا درست کردن لذت می برم. چیزی که ده سال به خاطر کار کردن همیشه فراموش کرده بودم. صبح ها بقچه بندیل می کنم و می روم  توی پارکی که کمی دورتر از خانه است می دوم و ورزش می کنم و بعدش می پرم توی استخرش و آفتاب می گیرم. برنامه های فرهنگی ِ آبکی ِ!  ایرانیان مونترال را گهگاهی می روم و هرروز  دنبال فستیوال و نمایش ها و برنامه های شهر هستم. راست گفته اند که مونترال قلب فرهنگی و هنری کاناداست. یک وقت هایی سرم سوت می کشد از برنامه هایی که توی خیابان راه می اندازند. یک روز بند بازی ست، یک روز سیرک است، یک روز آب بازی، یک روز تاتر، یک روز رقص، یک روز خنده. بخواهی به همه اش برسی باید هشت صبح بزنی بیرون و هفت صبح روز بعد برگردی خانه!...این جماعت برای  کذراندن زمستان سخت شان، سه برابر از آن چه انتظار داری تابستان شان را پر از برنامه می کنند. 

می دانم که شاید این اولین و آخرین تابستانی باشد که می توانم بی هیچ دغدغه ای برای خودم باشم و به خودم فکر کنم. حالا که این طور غافلگیرانه بچه اکی وارد زنده گی ام شده، می خواهم از آرامش این روزها نهایت استفاده را بکنم. گاهی آن قدر آرام و بدون استرس ام که ترس سر تا پای ام را می گیرد که نکند خواب باشم...نکند همه ی این ها رویا ست. تنها غمم دلتنگی برای مادرک و برادرک است و غم بزرگ ترم مادرک. که همه ی آن هایی که این جا قرار است بچه دار شوند اولین کاری که می کنند کاغذ بازی های شان برای آوردن مادر و پدرشان توی ماه آخرشان است . برای من اما داستان فرق دارد. داستان من همیشه فرق داشته است. برای مادرک از روزهای این جای ام نمی توانم بگویم. اگر بگویم استخر می روم، حتمن توی اسکایپ چشم های اش را نازک می کند و اولین چیزی که می پرسد این است که "استخر مختلط؟"..و بعد هم یک هفته با من قهر می کند. یا اگر بگویم که فلان، حتمن می گوید فلان و باز دل اش می شکند ازین که من شبیه او نیستم و من دل ام می شکند که من را  هیچ وقت آن طور که بوده ام ندیده است و نمی خواهد ببیند. چند روز پیش که با برادرک حرف می زدم ، مادرک سرک کشید توی اسکایپ و تا سلام کردم یک دفعه شروع کرد به  توضیح این که من چه قدر بی حیا هستم که با تاپ دکلته نشسته ام  و با برادرک ام حرف می زنم!...برادرک همه چیز را شوخی شوخی کرد و رفت روسری سر خودش کرد و نشست!...مادرک قهر کرد و گفت با من حرف نمی زند. من نخندیدم حتی به روسری سر کردن برادرک. دل ام اما تیر کشید. برای همه ی آن چیزهایی که توی سر مادرک هیچ وقت نگذاشت که با هم بنشینیم و مادر و دخترانه گپ بزنیم. فکر کردن به این روزهای خودم و روزهایی که مادرک من را توی شکم اش داشته و ...فکر کردن به بابا، بدجوری غصه ام می دهد ریمیا. دیشب خواب بابا را می دیدم اما صورت اش واضح نبود و صدای اش هم. توی خواب گفتم لااقل بگذار چشم های ام را ببندم تا صدای اش را واضح بشنوم. بعد چشم های ام را توی خواب بستم و صدای اش...صدای اش...صدای اش....صدای اش...صدای اش...صدای اش...صدای اش...صدای اش...با کلمه کلمه ای که می گفت و یادم نیست که چه بود اشک می ریختم و بیدار که شدم، صورت ام خیس خیس بود. راستی بچه اک ِ دایی اک ِ کوچک به دنیا آمده و سر ِ مادرک و خاله اک و مادر بزرگک حسابی گرم است. باورم نمی شود که عکس های اش را می فرستند و هرروز دارد بزرگ می شود و من نمی توانم بغل اش کنم. دایی اک ِ هم بازی بچه گی های ام حالا بچه اک اش را بغل می کند و عکس می فرستد برای ام. دخترک اش را. "هانا" ی زیبای شبیه عروسک های اش را. باید البته که کم کم عادت کنم به این بغل نکردن ها، به ِ این نبودن ها، به این دلتنگی ها و به همه ی سختی هایی که کنار این آرامش ِ عجیب دارم تجربه می کنم. می دانم که انتخاب درستی کرده ام و باید پای اش بایستم. پای همه ی این اشک هایی که نمی دانم از کجا می آیند هر وقت می خواهم بنویسم. پای همه چیز.

تاریخ ارسال: شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:46 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 14 نظر

کمک کن با تن ِ هم پل بسازیم...

هنوز برای ام عادی نیست که درباره اش حرف بزنم. با آن تصمیم "کبری" یی هم که گرفته ام که به هیچ کس حرفی نزنم تا بچه اک به دنیا بیاید، خودم مانده ام و خودم و هرازگاهی دوستان ِ خواننده ی این جا!...قرار گذاشته ام با خودم که هیییچ کس حتا مادرک و برادرک و نازی ندانند و هزار و یک دلیل برای نگفتن دارم و فقط یک دلیل برای گفتن شاید.  گهگاهی هم با میم حرف اش را می زنیم اما برای ام هنوز عادی نیست که در مورد بچه اکی حرف بزنم که توی ِ من است! . اما زیاد زیاد به اش فکر می کنم. صبح های زود که نمی دانم چرا بیدار می شوم، می نشینم روی صندلی و پرده را کنار می زنم و به کوچه ی خلوت و هرازگاهی عبور ِ رهگذری ، نگاه می کنم و به اش فکر می کنم. یا وقت هایی که توی مترو صندلی خالی کنار پنجره است، می نشینم و به اش فکر می کنم. آن قدر که یادم می رود چند بار قطار از توی تونل رد شده است و چند ایستگاه دیگر می رسم. یا وقت هایی که دارم غذا درست می کنم و موزیک گذاشته ام و ترنج بالای یخچال خواب است و تورج کف زمین، جلوی پنکه ولو شده است و خانه پر از آرامش است، مدام به جای این که به غذا درست کردن فکر کنم، به اش فکر می کنم. به چی اش فکر می کنم؟...به این که چه شکلی است؟ نه. به این که چه می شود؟...نه اصلا. به این که چه خواهد شد؟..نه اصلا. برای من عجیب ترین و شگفت انگیز ترین چیز در مورد این داستان، همان چند هفته ای است که نمی دانستم هست، اما بود!. من هیچ نمی دانم که همه ی آن هایی که بچه دار شده اند این ها را تجربه کرده اند یا نه. دوستی ندارم که از این تجربه با او حرف بزنم و او بگوید که این طور بوده یا نه. اما من به آن چند هفته ی شبیه معجزه زیاد فکر می کنم. به آن شب که آبجو خورده بودم و سیگار پشت سیگار و نصفه شب از دل درد و کمر درد از خواب بیدار شدم و تا دستشویی چهار دست و پا رفتم و از رنگ ِ پریده ام توی آیینه وحشت کردم. دردی شبیه این که یک ماشین سنگین از روی دل و کمرم رد شده بود و حالت تهوعی که انگار همه ی استخوان های ام را داشتم بالا می آوردم. درست از فردای همان روز، خستگی ها شروع شد. مسیری که هر روز پیاده می آمدم نصفه جان ام کرد. چند جا کنار خیابان نشستم و گفتم دیگر نمی توانم. بعد درد های عجیب و غریب شبانه ام شروع شد. یک شب تا صبح انگشت درد داشتم!...یک شب دیگر دنده های ام درد می کرد، یک شب دیگر پاهای ام تیر می کشید!...یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم زانو ها و آرنج های ام درد می کند. این ها توهم نبود چون من هنوز نمی دانستم که چه شده و چه نشده و اصلا چه!..ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم انگار تمام آن روزهایی که سلول سلول و عضو عضو ش داشته تکثیر می شده و شکل می گرفته، من حال عجیب و غریبی داشتم. حتی یادم است که آن روز که با ندا برای تتو ی شانه اش می رفتیم ازش پرسیدم تا به حال شده صورت درد بگیری؟  ندا خندید و گفت که تو دردهای ات هم آدمیزادی نیست و خندیدیم. خندیدیم اما من صورت درد داشتم!..فکر کردن به آن روزهای "نمی دانستم و او کار خودش را می کرد" شگفت زده ام می کند.  یک جورهایی شبیه داستان های تخیلی ست برای ام. فکر کردن به آن روزها، از آن صدای قلب هم برای ام عجیب و غریب تر است. و بعد آن روز ِ عجیب که دعوای بدی کردیم و من مدام حس می کردم چیزی سمت راست شکم ام منقبض شده و میان ِ دعوا هی دست ام را می گذاشت ام روی دل ام و خم می شدم به جلو و تا ساعت ها یک گلوله ی سفت را سمت راست ِ شکمم حس می کردم و ساده لوحانه فکر می کردم که از بس عصبی شده ام، معده ام به هم ریخته و این حتما زخم معده است!...بعد تر ، آن روز دکتر گفت که بچه اک ِ شما، طرف ِ راست رحم تشکیل شده و کپیتالیست است! و من آه از نهادم بلند شد که مگر می شود؟!...این که اصلا نمی شود به اش گفت "موجود" حتا، چه برسد به این که منقبض و گلوله شود؟! ...من به این ها فکر می کنم ریمیا. به این ها و حس های ِ جدیدم بیش از همه چیز فکر می کنم. به اش عادت نکرده ام اما دوست اش دارم. باهاش حرف نمی زنم اما گاهی که آرامم به آرامش اش فکر می کنم. گاهی که قدم می زنم و کوچه پس کوچه های تابستانی ِ  مونترال زیبا را می بینم یک دفعه می گویم کاش او هم می دید. هنوز آن قدر برای ام ملموس نیست که برای اش حتا چیزی بخرم. اما گاهی که یادم می افتد "هست" دلم مور مور می شود. این که عاشق بروکلی بودم و حالا بروکلی شده دشمن  ِ خونی ام و بوی اش به جنون می رساند من را، به خنده ام می اندازد. انگار من یک ربات بزرگ هستم و یک نفر دیگر جای خودم نشسته توی اتاق کنترل و هی دارد مثل کارتون ها دکمه های مختلف ِ پنل کنترل را می زند و من فقط دستور می گیرم و بس!. از این که پنیرپارمزان روی پاستا عشق اول و آخر زنده گی ام بود اما الان توی هزار تا ظرف در بسته می گذارم اش که بوی اش به ام نخورد، خب خنده ام می اندازد. برای ام طعم های جدیدی که دوست شان دارم جالب است و از این که دارم عوض می شوم، سرگردان ام. فکر کردم که بنویسم تا یادم نرود که این حس، به قول لیلا جون، شگفت انگیز ترین چیزی ست که به عمرم تجربه کرده ام و از دیدن این روزها و داشتن این حس ها و ....بودن اش... خوشحالم.  

تاریخ ارسال: جمعه 25 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 04:58 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 31 نظر

لعنت به هر چی رفتنه...

از صبح یک سره دارد باران می آید.  هوای مودی ِ این جا را دارم باور می کنم کم کم. یک روز آفتاب آن چنان می تابد و هوا آن قدر گرم است که نفس ات بند می آید و روز بعد آن قدر خنک می شود که مجبور می شوی دوباره آستین بلند و ژاکت بپوشی حتی. صبح یکی از دوستان ِ نه چندان صمیمی ِ دوران مدرسه ویدیویی را توی پیج فیس بوک اش گذاشته بود. شب است و باران می بارد و  دارد راننده گی می کند توی فیلم. نور ماشین های روبرو با قطره های باران پخش شده و روزبه نعمت اللهی دارد نفس نفس را می خواند..".لعنت به هر چی رفتنه...این بغض سنگین با منه...سنگین تر از خواب زمستون...حالم بده بده...نفس نفس بند اومده...دارم می خونم تو خیابون..."

 نشسته ام توی ماشین ام. ساعت از دوازده نیمه شب هم گذشته و دارم از میهمانی برمی گردم. سرم سنگین است و طبق معمول قاطی خورده ام...شیشه را داده ام پایین و روسری ام افتاده...صدای موزیک را زیاد کرده ام و اشک های ام می آیند و سیگار می کشم و دارم از پارک وی رد می شوم ...بعدش میله...هتل استقلال را نگاه می کنم...بعدش اوین و آن کافی شاپ ِ کوچک ِ همان حوالی...بعدیادگار جنوب و یک دفعه راهم را کج می کنم  و ...میدان ازادی و چند دور دورش می زنم..".بغضم با گریه وا نمی شه...باید فراموشت کنم اما نمی شه..."..ضلع جنوبی میدان می زنم کنار و زل می زنم به میدان که رنگ اش عوض می شود مدام و منتظرم تا سیگارم تمام شود.دوباره راه ِ آمده را برمی گردم و آرام می رانم تا خانه. ساعت از یک هم گذشته. کلید می اندازم و هنوز در را کامل باز نکرده ام که دماغ های کوچک  ِ ترنج و تورج از لای در می آید بیرون. کیف ام را می اندازم روی مبل و جفت شان را بغل می کنم و می برم شان توی اتاق خواب که کمی ذوق کنند. لباس های ام را می اندازم روی صندلی و با صورت ِ نشسته و کرم ِ دور چشم نزده، می روم توی تخت. ساعت موبایل ام را تنظیم می کنم پنج و نیم صبح و لعنت می فرستم به خودم و دیر خوابیدن ها و زودبیدار شدن ها و خسته و کوفته بودن ها.  تورج می پرد روی دلم و ترنج می خزد زیر پتو و من آقای نویسنده را از پشت بغل می کنم."اومدی؟" "بله" "خوش گذشت؟" "بله" "خوبی؟" "بله" "ترنج و تورج این جان؟" "اوهوم"  "شب به خیر" "شب به خیر" ...

بیدار که می شوم، هنوز دارد باران می آید. آهنگ روزبه نعمت اللهی  توی گوش ام است. هزاران بار خوانده و هزاران بار توی خواب بغض کرده ام حتمن. آقای نویسنده روی صندلی اش نشسته و تورج و ترنج کنارم نیستند.  پنجره ی کنار تخت که فقط کمی بالاتر از سطح ِ پیاده رو است را باز می کنم و باران را بو می کنم. می دانم که دلتنگی سخت ترین قسمت ِ داستان ام است و باید باهاش کنار بیایم. بلند می شوم. باید به مادرک زنگ بزنم و با برادرک کمی سربه سرش بگذاریم  و برای شان از کار داوطلبانه ام بگویم و ...باور کنیم که همین که حال مان خوب است و سالم هستیم ، خوب است و دوری و آن سر دنیا بودن، آخر دنیا نیست.


موزیقی توی ماشینی. روزبه نعمت اللهی ، نفس نفس

تاریخ ارسال: یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 04:01 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 4 نظر

"ما"نترال نامه نویسی

امروز آخرین روز ِ دوره ی زبان فرانسه است. به قول خودشان دوره ی "فغانسیزاسیون" یا همان فرانسیزه شدن خودمان. اوایل فکر می کردم که قرار است  دوباره بنشینم سر کلاس و گرامر های بی سر و ته زبان فرانسه را برای صدمین بار مرور کنم. این دوره ی فشرده و سه ترمه را دولت برای تازه واردین به صورت مجانی در سطح کلاس های دانشگاهی برگزار می کند. هفته ای هم یک چک صد دلاری دم خانه تان می فرستد که  نگران هزینه ی ناهار و قهوه تان نباشید!. کلاس ها از نه صبح شروع می شود و  تا چهار و نیم بعد از ظهر بدون هیچ شوخی و جا زدنی  ادامه دارد. اگر فکر کنی که می توانی دو روز پشت سر هم با پنج دقیقه تاخیر بروی سر کلاس، سختتتتتتتت در اشتباهی جانم. اگر فکر کنی که چون کلاس ها مجانی ست، پس استادان اش یک مشت جوان ِ بی تجربه ی جویای نام هستند، سخخخخخخخخت تر حتا در اشتباهی. سرشان برود کارشان نمی رود. تا دقیقه ی آخر برای ات برنامه دارند و اگر یک دقیقه زودتر کارشان تمام شود، یک دقیقه ی باقی مانده را برنامه ریزی می کنند. آن قدر با جان و دل کار می کنند که گاهی می شد که به خودم می گفتم من در شصت سالگی می توانم این طوری کار کنم؟!...نه می پیچانند و نه می گذارند بپیچانی! یک روز فرانسه می خوانی، یک روز اصطلاحات کبکی را یاد می دهند، یک روز برای ات از تاریخ کبک می گویند، یک روز رستوران ها و کافه ها را معرفی می کنند، یک روز فقط می نشانند تو را پای یک کامپیوتر که کل برنامه های اش به زبان فرانسه است و بهت رزومه ساختن یاد می دهند، یک روز برای مصاحبه های کاری آماده ات می کنند، یک روز لیگ ِ نمایش های فی البداهه شان را که خیلی هم بهش می نازند را بهت معرفی می کنند، یک روز باید خودت نمایش فی البداهه بازی کنی و امتیاز بگیری، یک روز کل برنامه ها و فستیوال های تابستانی را برای ات توضیح می دهند، یک روز بازارهای میوه را نشان ات می دهند و خلاصه این که فکر کن همه ی آن چیزی که شاید خودت یک سال طول بکشد تا کشف کنی را توی هر جلسه به تو می گویند و راه و چاه را نشان ات می دهند. آن هم نه از روی دلسوزی و نه با تحقیر و نه به چشم این که آآآآه بیچاره ها قربانی مهاجرت اند!...نه. آن قدر به شما اعتماد به نفس و روحیه می دهند که بعضی روزها در خودت می بینی که حتی بروی پایین و سر کارگرانی که دارند توی حیاط کار می کنند داد و بیداد کنی و بگویی صدای شان مزاحم درس خواندن شماست!..اوایل فکر می کردم که کاش این دوره این قدر زود شروع نمی شد و کمی وقت برای خودم داشتم اما حالا ازین ناراحت ام که آخرین ترم قبول ام کردند و امروز تمام ِ تمام می شود. با بچه ها و معلم مان قرار گذاشته ایم که هر کس یک غذا از کشورش درست کند و برویم پیکنیک. آه که این جایی ها عاشق پیکنیک اند. البته گناهی هم ندارند بنده گان خدا. نصف بیشتر سال را دارند توی منفی  ده تا سی درجه دست و پا می زنند و خب معلوم است که این سه چهارماه تابستان ،هوابرای شان معجزه است و باید نهایت استفاده را بکنند. کل دیشب را داشتم سالاد اولیویه درست می کردم و البته که سالاد اولیویه غذایی ایرانی نیست و می دانم. ولی بنده دست و پای آن چنانی در خودم نمی بینم که غذای ایرانی ای درست کنم که سردش خوشمزه باشد.

 همکلاسی بودن با بچه هایی از همه جای دنیا، جالب تر از تجربه ی کاری گذشته ام بود حتا. دیدن و شنیدن ِ  لهجه ها و شیطنت ها و رفتارها و مدل های آن قدر متنوع ، هرروز خودش یک پا کلاس بود برایم. همین که هنوز پای ام به این جا نرسیده، با بیست نفر که شرایط شان شبیه خودم است دوست شده ام، خودش موهبتی ست.  


پیکنیک که تمام شود باید بدوم و برسم به اولین جلسه ی کار ِ داوطلبانه ام!.فکر کردم تا وقتی کار درست و حسابی پیدا کنم، می توانم کارهای در راه رضای خدا انجام دهم به قول مادرک!. حقوق و مزایایی در کار نیست اما سابقه ی کار داوطلبانه داشتن توی این کشور، کم از تخصص و فوق لیسانس ندارد. هم وارد بازار کار می شوی، هم با مردم قاطی می شوی و هم حوصله ات سر نمی رود. موسسه ای که قرار است برای شان کار کنم، یکی از موسساتی ست که خدمات اجتماعی هم به مردم مونترال و هم به تازه واردین می دهد. گویا کلاس های زبان انگلیسی شان خیلی پر بار و شلوغ است و من را برای یکی از کلاس های مکالمه شان قبول کردند.  فعلا تا ترم قدیمی شان تمام شود هفته ای یک روز می روم اما ممکن است از ماه بعد کلاس های بیشتری بگیرم. از آخرین باری که سر کلاس بودم سه سال می گذرد و هیجان ام برای دوباره درس دادن و آتش سوزاندن توی کلاس گفتنی نیست. کلاس ها "دو معلمه" برگزار می شود و همین برای ام تجربه ای است. معمولا یک معلم کسی است که زبان انگلیسی زبان مادری اش است و از تدریس هیچ نمی داند و آن یکی معلم،  کسی است که سابقه ی تدریس دارد. دل ام می خواهد زودتر بعد از ظهر شود و بروم و ببینم که شاگردها کی هستند و از کجا هستند و آن یکی معلم کی است و چی هست. یادم باشد که بعدن درمورد کار داوطلبانه ای که برای "تورج" پیدا کرده ام هم بیایم و بنویسم! 


از امروز که کلاس های دانشگاه تمام شود، باید بگردم و خودم را پیداتر کنم. انرژی ای که باید بگذارم صد برابر است اما این جا پر از واقعیت های ریز ریز ی است که صدبرابرتر، انرژی ای که می گذاری را جبران می کند و این همان چیزی ست که من این جا دوست اش دارم. که انرژی از بین نمی رود و فقط یک طور بهتری به خودت برمی گردد. 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 16 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 03:19 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 6 نظر

Be careful what you wish for 'cause you just might get it

مثل همیشه از آن در مترو می آیم بیرون که سه دقیقه ی پیاده روی تا خانه را از توی پارک رد شوم . از وقتی آمده ام عادت ِ هندزفری توی گوشم را داشتن را گذاشته ام کنار. دل ام می خواهد بیشتر به صداهای دور و برم گوش کنم تا موزیک های مورد علاقه ام.  مردهایی که از روز کاری شان با هم حرف می زنند،دانشجوهایی که نگران پروژه ی آخر ترم شان هستند، زن هایی که در مورد غذای مورد علاقه شان حرف می زنند، بچه هایی که در مورد سرسره آبی و استخر و کاراکترهای بازی های کامپیوتری حرف می زنند و همه و همه برای ام جالب تر از غرق شدن توی موزیک های غمبار ِ موبایلم است. هنوز وقت نکرده ام آپدیت شان کنم. لیست ام هنوز غم و دلتنگی ِ آن روزهای تهران را دارد. دارم از پارک رد می شود که می بینم ده پانزده تا بچه ی فسقل و نیم وجبی نشسته اند توی چمن ها و دو تا مربی هم روبروی شان ایستاده اند و دارند چیزهایی را توضیح می دهند که تقریبا جز یکی از بچه ها، آن هم همانی که روبروی مربی نشسته ، هیچ کدام گوش نمی کنند!..دو تا دو تا دارند یا پج پچ می کنند، با توی کیف شان را به هم نشان می دهند و یا یک آتش یواشکی می سوزانند. کمی راه ام را کج می کنم که از نزدیک شان رد شوم. قدم های ام را آهسته می کنم تا ببینم آن دوتا دختربچه ای که یکی شان سیاه است و آن یکی مثل برف و هردو موهای فرفری دارند به هم چه می گویند. " ببین...باید همه رو پشت سر هم این طوری بخونی ..." و بعد مثل فرفره شروع می کند به خواندن که...گاوه ما ما می کند و بزه مع مع می کند و گوسفنده بع بع می کند و گربه هه میو میو می کند و بولمون گلو گلو می کند و خروسه قوقولی قوقو می کند و مرغه قد قد می کند وجوجه هه...جیک جیک. ملودی این شعرک برای ام آشناست اما هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که کجا شنیده ام. از کنارشان رد می شود و تا خانه با خودم تکرار می کنم که " گاوه ماما می کند و بزه مع مع و گوسفند بع بع و. می رسم خانه و اولین کاری که می کنم گشتن دنبال آهنگ است. یادم می آید. توی وبلاگم سرچ اش می کنم. این جا. حتی نوشته ام که چرا از این آهنگ خوشم آمده. سال نود و یک. صدای اش را زیاد می کنم و نمی دانم چرا از صدای ماما و میومیو و مع مع این جک و جانور ها اشک جمع می شود توی چشم های ام...


تاریخ ارسال: دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 03:13 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 5 نظر

دو ساعت است که توی مطب دکتر نشسته ام. آن قدر اضطراب دارم و سرم پر از فکر و خیال است که حتی خسته هم نشده ام. دو تا منشی نه چندان خوش اخلاق مدام با تلفن حرف می زنند و قرار و مدار فیکس می کنند و گاهی هم یک سری قیمت ها را پشت تلفن می گویند. صد و بیست دلار هر ویزیت یا دویست و پنجاه دلار هر فلان. اولین باری است که پای ام را توی مطب پزشک می گذارم و نمی دانم که اصلا این جایی که آمده ام باید پول بدهم یا این که همان کارت بیمه ی درمانی ام کفایت می کند.مدام با خودم فکر می کنم که اگر بروم ویزیت شوم و بعد بیایم بیرون و بگویند باید دویست دلار بدهم چه؟!...یا چه می دانم اصلا تو بگو پنجاه دلار. برای من ِ بیکار ِ تازه وارد ده دلار هم ده دلار است. دلم نمی خواهد از کسانی که توی اتاق انتظار با لبخندهای پهن نشسته اند چیزی بپرسم.  هنوز حسی ته ِ دلم چیزی را پس می زند. نه به زن های خوشحال توی سالن نگاه می کنم و نه بهشان لبخند می زنم و نه هیچ. مثل برج زهر مار نشسته ام. درون خودم را هر چی می گردم می بینم بدم نمی آید که بروم و دکتر بگوید که مثلا این بچه نیست و کیست است!. یا آن بیبی چک ِ "دلارامایی"* درست کار نکرده و اصلا بچه ای در کار نیست. هرازگاهی زیر چشمی نگاهی به شکم بعضی های شان می اندازم اما به محض این که می خواهند چشم در چشم شوند با من ، نگاهم را می دزدم و یک طرف دیگر را نگاه می کنم. فکر هزینه ی ویزیت اذیت ام می کند. بلند می شوم و می روم پیش منشی و آرام برای اش توضیح می دهم که من دفعه ی اول ام هست و از هزینه ها مطلع نیستم. یک لبخند نه چندان گرم تحویل ام می دهد و می گوید که با کارت بیمه درمانی ام همه چیز مجانی ست. خیال ام راحت می شود. کمی بعد ترش صدای ام می کنند و می روم داخل. دکتر مرد مسنی ست با موهای جو گندمی که پیراهن اسپرت و شلوار شش جیب پوشیده است. خوش قیافه است و لهجه  ی کبکی ندارد. برگه ای که موقع رسیدن به مطب پر کرده بودم را نگاه می کند و می گوید :"خوشحالی؟". هیچ نمی گویم. سکوت ام که طولانی می شود نگاه ام می کند. می گوید "باران...اسم یک فیلم ایرانی است...درسته؟"...می گویم :" بله". می پرسد که اسم کارگردان را می دانم یا نه. می گویم "کارگردان فیلم حضرت محمد!...آقای مجیدی!". می خندد. می گوید که بروم توی اتاق کناری و آماده شوم برای سونوگرافی. دل ام می ریزد. آخرین باری که سونو گرافی کردم، هجده سالم بود و سه ماه بود که پریود نشده بودم و مادرک مرا از این دکتر به آن دکترمی برد. کیف ام را برمی دارم  و می روم توی یک اتاق دیگر. یک مانیتور بزرگ روبروی تخت است و کلی دستگاه های عجیب و غریب کنار تخت. شلوار و لباس زیرم را در می آورم و یک پارچه ی نازک یک بار مصرف که روی تخت گذاشته اند را می اندازم روی پاهای ام و زانو های ام را بغل می کنم و می نشینم. چند دقیقه ی بعد دکتر در می زند و وارد می شود . سرش توی موبایل اش است و دنبال چیزی می گردد. اشاره می کند که بخوابم و کف پاهای ام را روی آن دو تا میله ی پایین تخت بگذارم. یک دفعه انگار که آن چیزی که خواسته را پیدا کرده می گوید یسسسسسس. بعد موبایل اش را جلوی صورت ام می گیرد و می پرسد این را می شناسی؟...چشم های ام گرد می شود. با مجید مجیدی توی یک قایق نشسته است و انگار دارند می روند ماهیگیری. خیلی صمیمی. خیلی دوست وار. می گویم دوست شماست؟...می خندد. همان طور که دارد روی یک دستگاه مایع لزجی را می زند شروع می کند از تعریف کردن ِ خاطرات اش با مجید. وسط حرف های اشتوضیح می دهد که الان چیزی شبیه دوربین را وارد بدنم می کند تا ببیند که چه خبر است. زل می زنم به مانیتور. خاطره گویی اش را قطع می کند . نقطه ای را نشان ام می دهد و می گوید که این جا یک کیست است. شوکه می شوم. می خواهم بگویم حدس می زدم که یک دفعه صدایی از همه ی بلند گوهای اتاق پخش می شود. دوپ دوپ دوپ دوپ. سریع ترین ضربانی که به عمرم شنیده ام. دکتر را نگاه می کنم که:" این قلب ِ کیست است؟"...خیلی جدی می گوید"نه خیر. این قلب بیبی است".  و بعد روی مانیتور هاله ای را نشان ام می دهد. حس می کنم از درون می لرزم. سردم شده است. چانه ام هم می لرزد. دکتر دستکش های اش را در می آورد و برگه ای را از دستگاهی شبیه پرینتر برمیدارد و می گذارد روی دلم و می گوید:" این هم اولین عکس یادگاری شما دو تا. تمام. لباس ات را بپوش و برگرد اتاق ام."همان طور که خوابیده ام گردن ام را بلند می کنم و  به برگه ی روی شکمم با ترس نگاه می کنم. نمی دانم چرا اما "سلامم" می آید. با نوک انگشتم روی عکس و هاله ی خاکستری رنگ دست می کشم. چانه ام هنوز می لرزد. صدای آن دوپ دوپ رعشه انداخته به جان ام.  برگه را می گذارم کنار تخت و همان طور که لباس می پوشم مثل دیوانه ها با خودم تکرار می کنم ...که این هاله ی خاکستری رنگ... بچه ی من است...بچه ی من... 


___________________________________________________________________________________

* دولاراما اسم یکی از فروشگاه های زنجیره ای مونترال است که اجناس اش بین یک تا سه دلار است. تقریبن همه چیز توی آن پیدا می شود. از وسایل آشپزخانه گرفته تا لوازم آرایشی و اسباب بازی و خلاصه همه چیز تقریبن.  اما خوب و بدش دیگر با خداست. 

تاریخ ارسال: یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:13 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 19 نظر

خودم را از تخت می کَنم. یک ربع دیگر کلاسم شروع می شود و هم باید دوش بگیرم و هم باید آماده شوم و هم باید به مترو برسم. همه ی شب را کابوس های رنگارنگ با من بودند و تنهای ام نگذاشتند!. تصمیم ام را گرفته ام. این "ناخواسته" را نمی خواهم. به هزار و یک دلیل که همه شان را از دیشب روی کاغذ نوشته ام. می خواهم دوش را بی خیال شوم اما دیدن ِ صورت ِ درب و داغانم توی آیینه نظرم را عوض می کند. لباس ها ی ام را در می آورم . دزدکی توی آیینه نگاهی به شکم ام می اندازم اما سریع نگاه ام را می دزدم. آب سرد را باز می کنم و به صدای نفس ام که دارد زیرش بند می اید گوش می کنم.

دیر می رسم و تنها جایی که خالی است کنار همکلاسی سوری است. آرام سلام می کنم و می نشینم. با نگاه متعجب اش می پرسد که خوبم؟...می گویم خوبم. مثل همه ی اول صبح های کلاس، اول کرم L'OCCITANE ،بادامی ام را در می آورم و اندازه ی یک نقطه روی دست های ام می گذارم و شروع می کنم به پخش کردن شان. دست های ام خشک نیستند. هیچ وقت نبوده اند. این کرم اما بوی بهشت می دهد. یکی از همکارهای لبنانی ام برای ام سوغاتی آورد یک روز و من مثل ِ "اکسیر حیات" همه جا با خودم حمل اش می کنم. هر جا که حس می کنم حال ام خراب است یک نقطه از آن را روی دست ام می گذارم و تا شب دست ام را مدام بو می کنم. همکلاسی سوریه ای ام چشمان اش را می بندد و با یک نفس عمیق بو می کشد. دست اش را می گذارد روی قلب اش و می گوید چه قدر این عطر را دوست دارد. کرم را می گذارم جلوی اش و با لبخند می گویم "بزن به دست های ات" و بعد به دل اش اشاره می کنم که "حتما بیبی دوست دارد این بو را". ماسیده می شود. کرم را می گیرد و می گوید "دیگر بیبی ای در کار نیست". به دل اش نگاه می کنم و بعد زل می زنم توی چشم های اش که ...یعنی چی؟...می گوید که هفته ی پیش سقط شد و برای همین دو سه روزی غیبت داشت. می فهمم که نمی خواهد حرف اش را بزند اما من انگار مشاعرم را از دست داده ام. می گویم چند وقت اش بود؟...هفده هفته. موبایل اش را در می اورد و از روی یک اپلیکیشن بارداری عکس ِ یک جنین هفده هفته ای را نشان ام می دهد. دنیا روی سرم آوار می شود. گوشی را از دست اش می گیرم و با دو انگشت زوم می کنم روی انگشت های عکس...بعد با سر انگشت سرش را ناز می کنم...آرام دست می کشم روی لب های اش...روی ستون فقرات اش که  خمیده شده...انگار خواب است...کف پاهای اش را قلقلک می دهم...آرام دست می کشم روی چشم های اش که بسته است و می گویم باز کن چشم های ات را...یک قطره که از چشم های ام می افتد خودم را جمع و جور می کنم. دست اش را می گذارد روی شانه ام و می گوید که مهم نیست و دوباره تلاش می کند و مشکل بزرگی وجود داشته و ...دیگر نمی شنوم اش. چشم ام می افتد به گوشی خودم که مامان پشت سر هم دارد مسیج می دهد که..."دخترک ِ دایی اک به دنیا آمد...حالشان خوب است...دایی اک خوشحال است...زن دایی اک هم...همه خوشحالیم...جای تو خالی ست...همه می گویند که جای تو خالی ست...". تمام می شوم انگار. اجازه می گیرم و می روم از کلاس بیرون. تا ته ِ راهرو می دوم و در ِ اضطراری را باز می کنم و همان جا می نشینم روی پله های اضطراری. سکوت ِ مطلق است آن بالا. باد سرد انگار بی وقفه سیلی ام می زند. دست می برم توی جیب ام که سیگارم را در بیاورم و دست ام همان جا توی جیب ام خشک می شود. خودم هم میان پله های آسمان و زمین...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 03:09 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 10 نظر

شب های ام ولوله گرفته است چند وقت است. یا از تنگی نفس بیدار می شوم، یا فکرهای مالیخولیایی می آیند سراغم، یا تهوع دارم، یا خواب می بینم که گربه های ام را دزدیده اند و یا هزار جور فکر ِ آشوب وار دیگر. کابوس امشبم که بیدارم کرد و نشاند مرا پشت لبتاب این بود که می دیدم هزاران نفر هستیم که داریم از خیابان رد می شویم . آن طرف خیابان دو تا دختربچه ی موفرفری دوقلو، گوشه ی یک دیوار کز کرده بودند و من حس می کردم که از میان آن هزاران نفر فقط دارند به من نگاه می کنند. مدام دور و برم را نگاه می کردم که مطمئن شوم به من نگاه می کنند یا نه. آن قدر زل زده بودند و زل زده بودم که نزدیک بود بروم زیر ماشین. مدام یاد ِ حرف خانم الف هستم که گفت از روزی که رفته اید دو تا کبوتر پشت پنجره تان لانه ساخته اند و تخم گذاشته اند. این حرف مرا بدجوری می ترساند. دیروز موقع غذا پختن دلم برای آن شیشه ی کوچک زعفرانی که مامان بهم داده بود و می گفت که شیشه اش مال جهیزیه ی خودش بوده تنگ شد. همانی که هنوز همان جا توی کابینت کنار گاز جا خوش کرده است. یک روزهایی یاد خنزر پنزرهایی که داشته ام و هنوز توی خانه مان در سکوت سر جای شان هستند می افتم و بغض می کنم. نمی دانیم قرار است با خانه مان چه کنیم.   نمی دانیم کی می توانیم برگردیم و سر و سامانی بدهیم به وسایل مان.  آن قدر این جا هرروز قصه و داستان و حدیث هست که وقت سرخاراندن نداریم. روابط دو نفره مان هم بماند که انگار شده ایم دو تا آدمی که اولین بار است دارند با هم زیر یک سقف زنده گی می کنند. عوض شده ایم و حتا عوضی اگر از من بپرسی. سنگین ترین چیز اما اگر از من بپرسی این روزها چیست می گویم آن جعبه ی صورتی که چند روز است مدام توی کیف ام این ور و آن ور می کشم اش و جرات باز کردن اش را ندارم . نه می دانم چرا و نه می دانم کی!...جناب ِ "احتمال ِ صفر" هم احتمالن قاطی ِ آدم ها شده و جزو "احتمالات" به حساب می آید تازه گی ها؟

آشوبم و ترس سلول سلول ام را توی مشت اش گرفته. ;کاش نباشد و نشود...


تاریخ ارسال: شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 01:52 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 9 نظر

جاذبه ای به نام "لو"

یک هفته از شروع کلاس ها گذشته بود که به من زنگ زدند  و گفتند یک نفر جای خالی وجود دارد و می توانم اضافه شوم به کلاس. یعنی من مرده ی این حساب و کتاب این جایی ها هستم. آن سال ها که معلم بودم ، بعضی ترم ها آن قدر کلاس مان کوچک بود و شاگردها زیاد که کم مانده بود شاگردها بیایند و روی سر من بنشینند. تازه باز هم تا وسط های ترم مدیر محترم موسسه گرین لایت می داد برای ثبت نام و با خنده می گفت:"باران جان جاشون بده!". یکی نبود بگوید آخر زن حسابی، توی کیف ام جاشان بدهم یا توی کشوی ِ میزم؟

اولین روز ِ من در واقع هفته ی دوم ِ بچه های کلاس بود و همان روز هم بابت کاغذ بازی های دانشگاه کمی دیر رسیدم. bonjour  و یک نگاه گذرا به همه ی شاگردها و خب تشخیص هویت دو عدد ایرانی در چشم به هم زدنی!. عجیب است که ما از بیست فرسخی هم، هم مملکتی های مان را تشخیص می دهیم نه؟...هیچ ربطی هم به سر و وضع و مدل خط چشم و هایلات و مش ِ مو ندارد. یک جور حس عجیب که مثلا توی مترو بین آن همه جمعیت، با خودت شرط می بندی که آنی که آن ته ِ گوشه ی واگن ایستاده و کله اش توی موبایل اش  است مثلا،  ایرانی است!. نمی دانم مردمان ِ کشورهای دیگر هم همین حس را دارند و این قدر سریع تشخیص می دهند هم را یا نه، ولی تا به حال اشتباه نکرده ام و این عجیب است. 

استاد راهنمایی ام کرد که بروم و کنار ِ موسیو"شین" بنشینم!...در همان چشم به هم زدنی که من دو عدد ایرانی جان را تشخیص دادم، البته آقای موسیو شین را هم از نظر گذراندم!...اصلا عزیزم بعضی پسرها از نظر گذراندن نمی خواهند که!...ساعت رولکس میلیون میلیونی و صورت ِ استخوانی ِ مدل وار و سر و وضع فشن طوری و چهار شانه و بازوهای کمی ورآمده و عضلانی و پوست ِ برنزه شده ی براق و ته ریش ایتالیایی طور آخر از نظر گذراندن نمی خواهد که!...من ِ از خدا بی خبر ِ  تازه وارد را نشاند کنار ِ "موسیو شین" و باور کنید که آه ِ برآمده از نهاد ِ همه ی دخترها و زن های کلاس را شنیدم و البته نفرین شان را!...که دخترک ِ تازه از در آمده نشست کنار ِ "جورج کلونی ترین "پسر کلاس!...دو سه روزی طول کشید تا فهمیدم کی به کی است و کی مال کدام کشور است و البته این که "اوشان" مال کجا هستند و از کجا هستند و این همه کمالات اصلا مگر می شود یک جا؟!...هر بار که قرار می شد دو به دو یا در گروه های چند نفره بحثی کنیم، همه از زنده گی  و کار  و بار همدیگر می پرسیدند و خب طبیعی هم بود. کم کم فهمیدم که اوشان از لبنان، عاشق  و دلشیفته ی معشوق  ِکانادایی ِ کنونی شان در مونترال می شوند و به ساده گی تشریف می آورند این جا و با عشق ِ جاودانه شان ازدواج می کنند و حال هم خوش و سرخوش در یک خانه ی لوکس با دو تا سگ ِ مشابه ِ خرس و شیر زنده گی می کنند!. ماشین شان هم که جلوی دانشگاه پارک می کنند یک بی ام دابلیوی ِ ناقابل است که یک بار از دهان شان پرید که معشوق شان برای تولدشان خریده است! ایشان ناخواسته سلبریتی ِ کلاس ما شده اند و من هرروز شاهد ذوب شدن ِ دختران و زنانی هستم که ایشان باهاشان معاشرت می کنند( من جمله بنده ی حقیر).  چند روزی ست که چند نفری یک اکیپ  بلک شیپ ساخته ایم  و تا وقت گیر می آوریم می رویم یک گوشه ای و انگلیسی بلغور می کنیم و انگار خالی می شویم و بعد دوباره برمی گردیم به جو ِ فرانسه زبان! من، دخترک مکزیکی ، دخترک روس، پسرک ِ ایرانی و موسیو شین البته!...ایشان بی اندازه جنتلمن هستند و بیش از یک ربع نمی شود باهاشان معاشرت کرد چون احتمال دارد آتش بگیرد جان ِ آدم!...امروز از روی کنجکاوی (صرفن فضولی خالص) پرسیدم که عکس "لو" جان ،"لو" خانوم،  معشوقه اش را دارد یا نه. بعدش به خودم لعنت فرستادم که حالا که چه مثلا؟...می خواهی بدانی ایشان این پوست مخملی و براق شان را روی تن ِ کدام زشت و بد ترکیبی می کشند مثلا؟!! یا این نگاه ِ جذاب شان مثلا کی را توی خودش غرق می کند؟...ایشان لبخندی ِ خانمان برانداز تحویل م دادند و گفتند که می توانم توی فیس بوک عکس های شان را ببینم چون موبایل اپل ِ SE شان شارژ ندارد. کلاس بلافاصله شروع شد و فرصت فضولی ازمان گرفته شد و بعدش هم  هزار تا چیز دیگر پیش آمد که فراموش کردم پروژه ی دیدن ِ "عروس خانوم ِ کانادایی" ِ خوشبخت را . تا همین چند دقیقه ی پیش که ناگهان! امروز را به خاطر آوردم و فیس بوک و ...اسم ایشان و ....آه از نهاد دان ام بلند شد!...من تا اطلاع ثانوی هیچ حرفی برای گفتن ندارم. آخر مگر می شود؟!...چرا این طور می شود یعنی؟...ز چه روی واقعن؟...در شگفتم! 

_________________________________

پ.ن.1. "لو"جان..."لو" خانوم....در واقع موسیو "لو" می باشد!

پ.ن.2. فانتزی های ام به گاف و ه کشیده شد و بعد هم به گاف و الف رفت! 

پ.ن.3. ولله کفر ِ نعمت است!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:58 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 15 نظر
   1      2     3     4     5      ...      52   >> صفحات وبلاگ