ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سه نقطه...
برادرک از صبح چند بار زنگ زد.به بهانه های مختلف.اما جمله ی مشترک همه ی تماس های اش این بود که امشب مامان نیست!.هیچ جمله ای غیر ازین نمی گفت اما من ته صدای اش می خواندم که همین یک جمله یعنی اضطراب..یعنی من و بابا تنهاییم...یعنی نگرانم....یعنی اگه بابا مثل صبح حالش بد شه چی؟...یعنی من میترسم...یعنی ما تنهاییم...یعنی بیا پیش ما".شلوغ بودم...خیلی..کارهای امشب و مهمان های فردا .و رسیدنم ساعت هشت.یک لحظه اما گوشی را بر می دارم و شماره اش را می گیرم:" کله مشکی...من امشب میام اون جا".صدای اش جان می گیرد.اصرار می کند که بیاید دنبالم.می آید.توی همان میدان آرژانتین ماشین جوش می آورد.دوباکس آب معدنی می گیریم. دو تا از شیشه ها را خالی می کند توی ماشین و راه می افتیم.هر ده دقیقه یکبار آمپر ماشین می رود بالا. مدام پیاده می شود و کاپوت را می زند بالا و دوباره ترافیک...دوباره امپر بالا.آمپر ِ کله مشکی اما بر خلاف همیشه پایین است.می خندد و شوخی می کند و بالاخره می رسیم.بابا منتظر بوده.می گویم حالا شام چی بخوریم؟..و با کله مشکی می رویم توی آشپزخانه.مسخره بازی در می آورد.برای بابا کاهو می شوید...اما خودش می خورد.می گوید بابا خیارشور می خوری؟...بابا می گوید: آره...بعد خیار شور می آورد و همان طور که با هم حرف می زنیم حواسمان نیست و دوتایی خیار شورها را می خوریم و بابا بلند می خندد.برای بابا سالاد درست می کنم...لیمو را روی سالاد می چکانم و کمی نمک می زنم.بابا می خورد..لیمو شیرین بود!...بابا دوباره حسابی می خندد.می گویم:" کله مشکی...گوجه بیار.."..شروع می کند مثل لغوه ای ها و رعشه ای ها لرزیدن و خودش را از صندلی می اندازد روی زمین و چشم های اش را چپ می کند و زبان اش را می آورد بیرون که یعنی من این طورم و نمیتوانم.خودت بیار.بابا یک طور خاصی میخندد.من هم بلند می خندم.تمام مدت.از همان خنده هایی که همیشه مامان می گوید:"هیسسسسسسسسس...مثل آدم بخند".من اما مثل آدم نمی خندم.مامان زنگ می زند....بابا برایش با خنده تعریف می کند که ما این کردیم و اون کردیم...من توی آشپزخانه ظرف ها را جا به جا می کنم.کله مشکی بیرونم می کند که :" تو دست و پا چلفتی هستی..خودم انجام می دم.من شاه ِ آشپزخونه ام" و هل ام می دهد بیرون.ظرف ها را هم می شوید.برای بابا ریسیور ِ تلویزیون دیجیتال گرفته ایم که بی حوصله تر نشود.پاورچین می بیند.من هم کنارش.الکی می خندم تا او هم بخندد.کله مشکی برای مان ژله می آورد.سه تایی می خوریم.سر من و او توی لبتابش است که بابا خوابش می برد.همان طور که کنترل توی دست اش است...خوابش می برد.چراغ ها را خاموش می کنیم.می روم مسواک بزنم.برمیگردم که می بینم پتوی خودم را کنار شومینه برایم گذاشته است.با بالش خودم.می گوید: "اتاق ها سردن...این جا بخواب"...بغلش می کنم.بغض می کنیم.دستم را می برم توی موهای زبر و مشکی اش و می گویم:" خوب می شه کله مشکی...خوب می شه".فشارم می دهد.شانه ام را می بوسد و میرود توی اتاقش که روزی اتاق من بود.میروم توی تراس...چه قدر دلم منظره ی شهر را می خواست...چراغ های روشن و انگار زنده بودن اش.به هیچ چیز فکر نمی کنم اما.نه به این چند روز..نه به قیمت سکه و دلار.نه به پس اندازم...نه به زنده گی شخصی ام..نه به هیچ چیز.فقط به این که کله مشکی ِ همیشه عصبانی و کوچک انگار آن قدر بزرگ شده که از من هم بزرگ تر شده...
روانی!
سرد ِ سرد.نه شوفاژها درست کار می کنند نه هوا کوتاه می آید.حالا که ایمیل ها هم نم کشیده اند فرصت دارم که کتاب بخوانم.اما سرما نمی گذارد.دو تا دستم را می گذارم روی شارژر لبتاب که همیشه داغ ترین است.نمی دانم این فکر مضحک از کجا به سرم می زند اما دور و برم را نگاه می کنم و توی یک ثانیه مقنعه ام را می زنم بالا و شارژر را با سیم از یقه ی مانتو ام می اندازم تو!!
چند ثانیه ی اول توی فضا هستم."فضا"ی گرم.تکیه می دهم به صندلی و چشمانم را می بندم.احساس می کنم یخ ِ مویرگ های ام در حال باز شدن است.تازه جریان خون را حس می کنم...
هنوز دارم لذت می برم که با صدای سرفه ی آقای ف چشمانم را باز می کنم.اگر مثل آدم بی تفاوت نگاهش می کردم و حرف می زدم عمرا نمی فهمید که چه کرده ام.اما یک احساس ِ دستپاچه گی وادارم کرد که بلافاصله با دیدن ِ ایشون دستم رو ببرم توی یقه ی لباسم و پایین تر...ایشون خیلی بدون ِ شرح به من زل زده بودن و من هم نمیدانستم سیم شارژر به کجا گیر کرده که بالا نمی آید..از من تقلا..از ایشون زل!..از من دستپاچه گی و حرکات ِ دست زیر ِ مانتو ..از ایشون دهان ِ باز و بر بر به دست ِ زیرین ِ من نگاه کردن!...نه من کوتاه می آیم...نه ایشون!...حالا که فکرش را می کنم می بینم حماقتم سیر می کند به بی نهایت که توی همان احوال به ایشون گفتم:" کاری داشتین؟".نگفتم :"ببخشید"...نگفتم:" عذر خواهی می کنم شارژر توی مانتوی من گیر کرده!!!"...نه.هیچ کدام این ها را نگفتم.درست انگار که این دست آن زیر عادی تر از هر چیز ِ دنیاست.ایشون همان طور که دست های شان توی جیب شان بود از کما بیرون آمدند و گفتند:" کارتون تموم شد بر می گردم!!!!"....و با وضعیت عجیبی از اتاق بیرون رفتند!!...کارم؟؟...بله...منظورشان حماقتم بود.منظورشان تاچینگ ِ خودم بود!...حالا خیالت راحت شد؟..حالا هر چه پشت سرت بگوید حق دارد یا نه؟...حالا بخند!!اصلا هر چی که بود.مهم این بود که من گرم شدم و دارم کتابم را می خوانم.بقیه اش هم به ...!...خنده ام هم بند نمی آید که...
شلاق می خورم

آی دختر وحشی و معصوم..نگاه شرقی غمگین ِ تو را به برهنه گی آسمانی ات سوگند که آن چه کردی ...کرد دیگرانی را که تو را محصور و مهجور می خواستند.-شاهین نجفی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ده دقیقه است که زل زده ام به عکس .چشمان ام توی نگاه اش هی تار می شود و هی تار می شود...هزاران چیز در صدم ثانیه توی سرم جرقه می زند و محو می شود...هزار تا خاطره...هزار روز..هزار صحنه...هزار حرف...هزار نگاه...هزار حرف مفت...
ته دلم می گویم اگر روزی قرار باشد همه ی دخترکان شهرم این کاررا توی پروفایل فیس بوکشان بکنند..تو هستی؟...جراتش را داری؟...از آن لیستی که اسم اش خانواده است و برادر و دایی و پسر عمه هایت هستند....نمی ترسی؟...از آن لیستی که همکارانت هستند چه طور؟....ازین که آن برخی هایی که این کاررا نمی کنند متهم ات کنند به هرکاره ای چه طور؟...سوال غریبی ست.دردش غریب تر...فکرش عجیب تر.میشنوم صدای پسران شرکت را از اتاق بغلی...که چنان و چنان!...حق دارید که نفهمید.شما که بیست سال از عمرتان را دنبال کوله های بزرگ نبودید که بتوانید بیرون از خانه چادرتان را توی آن جا دهید...شما که همه ی تینیجری تان را توی روسری و مقنعه نگذراندید...شما که توی مهمانی ها نگاه های چپ چپ دیگران را برای یک سانت مچ بیرون زده از آستینتان ندیده اید...اصلا شما چه میدانید از ارزوی ناخن بلند داشتن آن هم توی هجده سالگی...شما چه میدانید از متهم شدن به هر چیزی برای چند تار موی بیرون زده؟...یا نگاه های وحشتناک برای لب هایی که کمی ...فقط کمی برق می زدند؟..
هنوز چیزی مثل شلاق می خورد توی صورتم که جراتش را داری؟...سریع تر از شلاق می گویم که...
و خاصیت ِ امتحان این است!
تا آخر ِ سال سه روز بیشتر مرخصی ندارم که یک روزش را هم امروز برای امتحان فردا دارم می سوزانم. آه خدای من حالا که فردا امتحان دارم ، چه قدر دلم غذای گرم از نوع ِ بیاورند دم ِ در خانه می خواهد. حالا که نشسته ام خانه درس بخوانم ، چه قدر دوست دارم بنشینم برنامه های وطنی نگاه کنم..حتی "به خانه برمی گردیم" حتی حتی "تصویر ِ زنده گی"!!..اصلا این ها هنوز پخش می شوند؟...وای حالا که این کتاب صد و پنجاه صفحه ای را زیر و رو باید بکنم دارم می میرم برای یک قسمت ِ دیگر ِ بیگ بنگ تئوری!...اصلا خوابم می آید عجیب.دست خودم که نیست.ساعتی سه بار گرسنه می شوم در حد مرگ!.حالا که باید همه ی فعل ها و زمان های شان را مو به مو حفظ کنم...چه قدر دلم می خواهد وبلاگ گردی و وبلاگ کشفی کنم.کمی هم دلم درد می کند خب.وای دارم تلف می شوم برای این که بی خیال گلدن گلاب تماشا کنم و بعد هم برای این که از ملت عقب نمانده باشم ، همین امروز جدایی نادر از سیمین را ببینم.حالا که باید خودم را برای یک رایتینگ دو صفحه ای اماده کنم دلم می خواهد لباس بپوشم ، آرایش کنم و بزنم بیرون برای خرید ِ پیراشکی و ذرت مکزیکی.آخ یادم نبود که امروز چه قدر هوس آب هویج کرده ام.با بستنی!...این کمد ِ لباس ها هم بدجوری به هم ریخته است.مایه ی آبروریزی است.حالا حسابی حوصله اش را دارم که همه اش را تمیز و مرتب کنم!...آه چه قدر ایده برای کادوی بچه ی بهار توی اینترنت ریخته.کاش همین الان زنگ بزنم و به اش بگویم که قبل از آمدن بچه "کیک ِ پنبرز" درست کنیم و بگذاریم گوشه ی اتاق تا مهمان ها ببینند!!..یا خودم بنشینم و امروز درست کنم و بعد از ظهر ببرم آن جا.اصلا امروز جان می دهد برای رفتن تا تجریش و بوم خریدن و مدل انتخاب کردن .یادم افتاده که قرار بود برای سعید دستبند ببافم.چه قدر امروز روز ِ بافتن ِ دستبند است اصلا.می بینی ریمیا؟...
حالا که فردا امتحان هر هفت ترم را دارم...حالا که امروز باید مثل خر درس بخوانم...روی زمین بند نیستم.دور و بر ِ همه چیز می پلکم جز کتابم!...دلم می خواهد اصلا با یخجال درد و دل کنم...اما یک دقیقه درس نخوانم.دلم می خواهد دنیای ام را زیر و رو کنم.!!
اصلا این چه وضعیست که در عالم است؟!ا !:(
این من هستم
برایم نوشته که یک بازی راه افتاده توی وبلاگ ها . اسمش را گذاشته اند Self Portrait. یعنی "خودنگاره" . نسیم خواجوی که این بازی را شروع کرده از شرکت کنندگان در بازی خواسته تا تعدادی از اشیایی را که دوست دارند و با آنها احساس نزدیکی میکنند روی صفحهی اسکنر بگذارند و یک تصویر A4 بسازند و توضیح داده که تصویر بدست آمده در واقع تصویر خود شما است...
برای لیلای عزیز
پ.ن.1.قطعا نمیتونستم این همه چیز رو ببرم شرکت و بذارم روی اسکنر.مخصوصا اون شی ء زنده ی بالایی رو!!..این شد که اسکن تبدیل به عکس شد.

جغرافیای کوچک من بازوان توست ... کاش تنگ تر شود این سرزمین به من
یک وقت هایی ..درست مثل همین الان..که پشت میز نشسته ام و سرم توی هزار تا پیج گرم است ..ناغافل می آید زیر پاهای ام ...روی دو پا بلند می شود و یکی از پاهایم را بغل می کند و سرش را می گیرد بالا و نگاهم می کند و این یعنی "بغلم کن"...
دقیقا نمیدانم چه اتفاقی ممکن است درون مغز یک گربه بیفتد که این کار را بکند.چه نیازی ...چه حسی ...چه جور غریزه ای ممکن است وادارش کند که این کاررا بکند اما چیزی که میدانم این است که بغل کردن تا اخر دنیا بغل کردن است.گربه و سگ و آدم هم ندارد...
پ.ن.۱.بغل های گاه و بیگاه را دوست داشتم زمانی.طولانی بودن اش مهم نبود هیچ.حالا گاه و بیگاه نمیخواهم.یک بار ..طولانی اش را میخواهم.طوووووووووووووووووووولانی.

خداحافظی
زن می گوید:" این هم دستت..حالا برو..." ....بعد چیزی را توی کیفش لمس می کند.
مرد هم می گوید:" این هم لبت..حالا برو" ... بعد چیزی را در دهان اش مزه مزه می کند.
و مرد به این فکر می کند که قبل از دیدن ِ زن دو تا دست داشت و زن به این فکر می کند که قبل از گذاشتن لب های اش روی لب های مرد...دو تا لب...
بعد بی این که چیزی بگویند، مرد با یک دست از یک طرف می رود و زن با یک لب از یک طرف دیگر...
شهرِ با کتاب ...شهر ِبی تو
من و تو که اصلا این جا نیمچه خاطره هم نداریم.اصلا ان روزها هنوز توی خیابان شریعتی همچین شهر کتابی نبود که بیاییم و خاطره بسازیم.پس لعنتی ِزیبای ِمن ،چرا همه چیز این جااین قدر بوی تو را میدهد؟چرا جلوی قفسه ی کتاب های ویرجینیا ولف میخکوب میشوم و همه ی تو را ان دور وبر ها حس میکنم...بی معرفت ِسفید ِ من پس چرا موزیک زنده گی دوگانه ورونیک که پخش میشود ،من پخش ِچهارپایه ی کنار کتاب ها می شوم...اگر نبودیم ...اگر دیگر نیستی...چرا اینقدر چشمم دنبال دست های ات است که دراز میشد و دورترین کتاب ها را از بالاترین قفسه ها برمی داشت...اصلا اگر نیستی این بغض ِانگار بودنت توی این شهر کتاب لعنتی توی گلوی من چه غلطی میکند...اگر هستی پس چرا از همین درِورودی وارد نمی شوی و نمی ایی سمت من و نمی نشینی پشت یکی ازین میزهای کافه کتاب و توی چشم هایم نگاه نمی کنی؟...اگر راست میگویی ونیستی چرا قدم به قدم این جا دنبالم می ایی و تا برمیگردم...
لعنتی ِمهربانم....ما که این جا خاطره ای نداریم....خودت را گره زدی به همه ی شهر کتاب های دنیا تا اخر دنیا؟ ...
تو اگر من را کم نداری...من چرا این قدر تو را کم می اورم...
یادت تا ته دنیا به خیر..بی معرفت ِ زیبای...
شهر کتاب-شریعتی- چهارپایه ی سبز رنگ کنار پله ها...بی نرگس!
زمستان ِ بهار
من نمی دانم آن چیزی که توی دنیا هست و همه ی دنیا را یک جور ِ حاجی فیروز واری می رقصاند چیست.خداست..انرژی ست...مجموعه ی عوامل طبیعی ست...نمیدانم.اماخوب میدانم...همان قدر که بزرگ و دوست داشتنی است ، نامرد و پست فطرت هم هست.همان قدر که توانا و کوفت و زهر مار است ، ذات اش پلید و مارصفت هم هست.و الا اگر نبود ، که مادر ِ بهار نباید یک ماه قبل از به دنیا آمدن ِ بچه ی بهار ...تنهای اش بگذارد.توی این زمستان ِ سرد ِ لعنتی !.. اگر نبود که نباید کاری می کرد که بهار مجبور شود این هفته های آخر را توی بهشت زهرا بگذراند. اگر اندازه ی سر ِ سوزن وجدان داشت ، یک ماه ، فقط یک ماه دیگر صبر می کرد...
پ.ن.ها: حالم گرفته است ریمیا.تلفنم که زنگ خورد و ، اسم ِ امید را دیدم ، همان جا وسط ِ راهرو روی زمین نشستم.همان جا گریه کردم ..همان جا فحش دادم...همان جا زنگ زدم و قربان صدقه ی بهار رفتم...همان جا خوابم برد.. انگار دیشب همان جا مردم!.امروز هنوز خودم را همان جا حس می کنم.دلم می خواهد همان طور ولو شوم روی زمین و سرم را از پشت بزنم به دیوار...
حالا آمده ام سر ِ کار! نیامده ام که...کشانده ام خودم را...دلم آن جایی ست که دارند مادر ِ بهار را می کارند توی خاک.اما نیامدن ِ امروزم مساوی می شد با هرگز نیامدن ام..
دوروز مانده به سفرم...بهار را چه طوری ببینم امروز؟...چه قدر سنگینم...
سه نقطه دی!
این نتیجه ی ارزشیابی ِ امسال ِ من است : "D" !!!! بله ."دی"..قطعا منظورشان دو نقطه دی نبوده است."دی ِ" خالص.این یعنی کف ِ ارزشیابی.این یعنی من نه تنها موجود مفیدی نبوده ام که حتی موجود مضری در صنعت ِ صادرات پتروشیمی ِ ایران در عرصه ی بین الملل بوده ام.که این هم البته خودش کار ِ بزرگی ست.یک نامه هم ضمیمه اش شده که هر چه آن را زیر و رو می کنم نشانه ای از "بد کاره گی" در آن نمی بینم.بله.من در ارزشیابی به درجه ی "دی" رسیده ام ، نه برای این که کارم را بلد نیستم ، نه برای این که مکاتبات بازرگانی را نمی دانم ، نه برای این که از مشتری های آن طرف ِ آبی مان شکایتی دریافت کرده ایم ، نه برای این که کار با اکسل و پاورپوینت را بلد نیستم...نه برای این که زبانم خوب نیست ...نه.هیچ کدام این ها نیست.من "دی" گرفته ام برای این که اقای ی و خانم الف را به هیچ جایم حساب نمی کنم.من "دی" گرفته ام برای این که بلد نیستم صبح ها نیشم را باز کنم و از جلوی در به مدیر و مور و ملخ صبح به خیر بگویم...من "دی" گرفته ام برای این که ای آر پی را خودم یاد گرفتم و مثل خانم میم آویزان ِ خانم "ی" نشدم...به من "دی" داده اند برای این که مثل سگ می نشینم سر ِ جایم و فقط کارم را می کنم..به من " دی " داده اند چون عقده های خانم ِ الف و آقای ی را ارضا نکرده ام ...برای این که وقتی حرفی می زنند..می گویم :ok و نمی گویم "چشم حتما در اولین فرصت انجامش می دم.".. "دی " گرفته ام چون هر جا حس کنم کسی دارد حرف زیادی می زند ، چه مدیر باشد چه آبدارچی ، جفت پا حمله ور می شوم سمت اش..."دی" گرفته ام چون لاس زدن و خنده های آن چنانی بلد نیستم ، ..."دی " گرفته ام چون اصلا خنده ها ی الکی بلد نیستم ...چون ذهنم آن قدر درهم برهم و تکه پاره است که گاهی توی چشم طرف نگاه می کنم و می گویم:" حواسم نبود...دوباره بگید"...بله.من "دی" گرفته ام .یک "دی" ِ پر از معنی.یک "دی ِ کف "! یک "دی " ِ ...
پ.ن.1.استخوان ِ آدم چه طوری ناگهان تق صدا می کند و می شکند؟..یک سری چیزها درونم همین طور ناگهان تق صدا کرد و ..عوض شد....
پ.ن.2.فقط یک ماه دیگر!
پ.ن.3...با من رو راست نیستید!
