X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

بیدار که شدم دیگر خواب ام نبرد. نشستم و دوباره همه ی برگه های ام را مرور کردم. راه رفتم توی اتاق. از این سر به آن سر. سیگار کشیدم...رادیو گوش دادم...اشک های ام آمدند چندین بار...

توی آیینه ی آسانسور به نگرانی ام زل زد. بغل ام کرد که" هیچ چیز مهم تر از تو توی زنده گی مان نیست باران...به هیچ چیز فکر نکن...تو بیشتر از آن چه که باید تلاش کرده ای. همه یا هیچ نکن این مصاحبه ی لعنتی را...". 

ابوظبی مال. طبقه ی دهم.

 موبایل ها را تحویل دادیم. سردی اتاق شبیه آن روزی بود که توی سفارت استرالیا ریجکت شدیم...یا شبیه تر به آن روز توی سفارت اسپانیا که گفتند no. نشستیم روی یکی از صندلی ها تا در یکی از آن شش تا اتاق باز شود و صدای مان کنند. "مادام فلونی...موسیو فلانی...اتاق شماره ی یک". در زدیم و آن قدر اتاق کوچک بود که نزدیک بود از دهن ام بپرد که خانم این جا که "اتاق" نیست و "سلول" است!...نشستیم. دیوار شیشه ای بین مان و یک سینی فلزی برای رد و بدل کردن ها. هه. چه قدر دل ام برای مان سوخت. پنجاه دقیقه توی سکوت و فقط به چک کردن مدارک گذشت. یک "عمر" کاغذ از جلوی چشمم گذشت. توی سرم فقط این می چرخید که "زنده گی کاغذی"..."دنیای پلاستیکی"..."سرنوشت شیشه ای". از پشت شیشه می دیدم که چه فرستاده ایم...کتاب های ام که ترجمه کرده ام آن جا بود...برگه های موسسه کیش که هر کدام را با چه دردسری از مدیرهای داغان موسسه گرفته بودم...برگه های برنامه های شب و روز رادیو سراسری ِ آقای نویسنده...برگه های روز و شب دویدن های مان. مدام سر بر می گرداندم و نگاه اش می کردم. همیشه وقتی کت و شلوار می پوشد و کراوات می زندفکر  می کنم که این خواستنی ترین مردی است که توی زنده گی ام دیده ام. نگران اش بودم. دو ماه بیشتر نیست که فرانسه می خواند و اضطراب توی چشم های اش موج می زد. دست ام را گذاشتم روی زانوی اش. دست اش را گذاشت روی دست ام. خانوم ِ آفیسر از فرانسه حرف زدن ام تعریف کرد و تعجب کرد که چرا نمره ی فرانسه ام این قدر عجیب و غریب پایین است. گفتم پدرم همان روزها...و سعی کردم بغض نکنم.

تست زبان از هردوی ما...فرانسه و انگلیسی...سوال های عجیب و غریب از کبک و مونترال و کانادا و محله ها و کوجه پس کوچه های آن جا!... کمی عصبانی شد که چرا این قدر پراکنده offer شغلی گرفته ایم و اگر می خواهیم برویم مونترال پس چرا این قدر شرق و غرب خودمان را زده ایم. من لبخند زدم. توی دل ام گفتم مهم نیست. خسته شده بودم. یک ساعت و چهل دقیقه گذشته بود و فقط دل ام می خواست برویم بیرون. همه چیز را جمع و جور کرد و گفت:"متاسفانه زبان آقای نویسنده آن قدر ها که این جا نوشته اید خوب نیست...آفر های کاری تان هم درست و حسابی نیست...متاسفم. شما ریجکت شده اید". بلند شدیم. آقای نویسنده متوجه نشده بود که خانوم آفیسر چه گفت و چه نگفت. با تعجب نگاه ام  کرد که "رفیوز شدیم؟"..سرم را تکان دادم که "بله عزیزم...اما مهم نیست"..برگه ها را جمع کردیم. به خانم آفیسر گفتم فردا سالگرد ازدواج مان است. سرش را تکان داد که متاسفم و...من یک ذره هم متاسف نبودم...

موبایل های مان را پس گرفتیم. آرزوهای مان برای آینده را هم. توی آسانسور زل زدم به خستگی اش...به بلا تکلیفی اش. بغل اش کردم و گفتم:"این بدترین اتفاق زنده گی مان نیست اما تو بهترین اتفاق زنده گی ام بودی..."

...ابوظبی مال...طبقه ی اول

  

 

 

پ.ن.1. این را نوشتم که تا ابد یادم بماند که می توانست این طور باشد داستان امروزم!

پ.ن.2. اکسپت شدیم.

پ.ن.3. سبک هم!

پ.ن.4. :)



تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 07:53 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 44 نظر