X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

مجبور می شوم برای این که خواب ماندن ام را جبران کنم و به میتینگ برسم، پیاده روی را بی خیال شوم و مسیر کوتاهی را سوار تاکسی شوم. دست بلند می کنم و تاکسی ای می ایستد و به محض این که می نشینم صندلی عقب، راننده از توی آیینه نگاه ام می کند و می پرسد:"خانوم ببخشید می پرسم...جسارتا این مانتوهای شماها چرا دکمه نداره دیگه؟...ما هر چی دختر می بینیم بی دکمه است!". همان طور که کیف پول ام را بیرون می آورم لبخند می زنم و عبارتی می پرد توی سرم و زیر لب می گویم " جامعه ی بسته...جامه های باز!" و مشعوف می شوم از کلمه بازی ِ اول صبح ام!...نگاه اش توی آیینه طوری ست که می فهمم خوشحال نیست از زمزمه ی من. دست ام را دراز می کنم سمت اش که کرایه را بدهم که زمزمه می کند:" همین کارا رو می کنید روتون اسید می پاشن...حقتونه!"...صورت ام می سوزد یک دفعه. آتش می گیرد سرتا پای ام انگار. چشم های ام سیاهی می روند و نفس ام به شماره می افتد.پول را پرت می کنم روی صندلی جلو و در ماشین ِ‌در حال حرکت را باز می کنم و داد می زنم :"پیاده می شم". دستپاچه می شود که "خانوم چرا همچین می کنی؟ ینی می گم خو درست لباس بپوشین....کسی هم کاری تون نداره!"...در ماشین را کامل باز می کنم و دوباره داد می زنم که "گفتم پیاده می شم..." می زند کنار. می لرزم و با رعشه پیاده می شوم. در ماشین را همان طور"باز" رها می کنم و جشم های ام را روی هم فشار می دهم و  رد اشک های ام آتش می گیرد روی پوست ام....

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 10:04 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 23 نظر