X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

صبح آمدند و بی مقدمه پرسیدند که آیا می روی مرز به جای ریتا برای مراسم ِ فلان که سازمان مان باید حضور داشته باشد؟...گفتم"چرا که نه! من اصلا عاشق این جور هیجان های لب مرزی ام!"..بعد هی این پا و آن پا کردند و آب دهن شان را قورت دادند و دهان شان را جویدند و  من و من کردند و بالاخره فرمودند: "نظامی های کشورتان را که می شناسی! یک دخترک تک و تنها را تحویل نمی گیرند... رضا را با خودت ببر که تنها نباشی و معذب هم نباشی و نباشند!"

این ها هم یاد گرفته اند چه جوری روی سگ من را بالا بیاورند.  نمی دانند که ما زن ها چه قدر تازه گی ها حساس شده ایم  به این جامعه ی مرد سالار؟!...نمی دانند که ما چه قدر گارد گرفته ایم تازه گی ها برای این که دیده شویم در جامعه مثلا؟! پوزخند ِ رضا هنوز روی لب اش به بار ننشسته بود که از روی صندلی ام بلند شدم و گفتم:" بهتر است این قدر لی لی به لالای کشور ما و نظامی ها و انسانیان ِ راس امورش نگذارید!...رضا مترجم است. اتفاقا از آن مترجم های خوب هم  هست. هیچ کس هم روی دست اش نیست. زیر دست  و کنار دست و اصلا هیچ جای دست اش هیچ کس نیست!...ولی  ما که فردا نیازی به مترجم نداریم آن جا. فقط می خواهید راست راست با من روانه ی مرزش کنید که چه؟!...من تنها نباشم؟!...من دخترک تنها و غریب و کبریت فروشم و رضا خان قرار است بشود بادیگارد من با حفظ سمت!؟...لازم نکرده. من ضرورتی نمی بینم. اصلا بهتر است هم آن ها من را بشناسند و هم شما!...دل شان خواست می آیند جلو و با من حرف می زنند. دل شان نخواست...خودشان باید دنبال کسی بگردند که با ما وارد دیالوگ شوند!". Eve جا خورد و به رضا هم برخورد.  رضا متلکی شبیه این که "دخترا شیر شدن فمینیست شدن قارچ سینا شدن!" حواله ی من کرد و از اتاق بیرون رفت. Eve هم گفت هر جور که خودت راحتی و رفت و من ماندم و بازوهای قارچ سینایی ام!


***

کانتر داشت بسته می شد و من هنوز نمی دانستم که باید بروم یا نه.   Eve از این طرف ِ مرز زنگ می زد و می گفت که گرین لایت نگرفته ایم و Haifa از آن طرف مرز زنگ می زد که بیا شاید تا فردا گرفتیم!. بین زمین و هوا مانده بودم و یک کانتر آدم معطل یک گرین لایت لعنتی!...دقیقه های آخر بود که Eve زنگ زد و گفت که برنامه پندینگ است و پا در هوا و معلوم نیست که چه می شود و خودت تصمیم بگیر و ما نمی دانیم چه کنیم! گفتم که اگر بروم و برنامه کنسل شود، فقط "پول ِ سازمان و وقت ِ من" است که می سوزد...ولی اگر نروم و برنامه برگزار شود یک "فرصت" است که می سوزد. پس می روم!...کارت پرواز را گرفتم و آمدم...


***

"آبادان"


یک صدایی شبیه قران یا دعا پیوسته و مکرر از جایی پخش می شود. اضطراب مراسم فردا بی خواب ام کرده. دروغ چرا..."تنها بودن ام" هم!...ولی مثلا کم نمی آورم!...بابا اگر بود و برای اش می گفتم که فردا قرار است بروم ش.ل.م.چ.ه...چه ذوقی می کرد و حتمن صد تا خاطره از شلمچه می گفت برای ام. چه قدر دلتنگ است این جا بابا.  فردا قرار است تکه های استخوان های "هشتاد و دو تا" "بابا" را تحویل بگیرم  شاید!  و آن دورتر ها توی قصه ها...هشتاد و دو تا مادر ِ هنوز به چشم شان به در است که تکه ای برسد و بشود پسرشان... "مامان" و "بابا" عجب حکایت های غریب و عجیبی اند ریمیا.

تاریخ ارسال: دوشنبه 19 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 11:33 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 9 نظر