X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

یک روز خیلی عادی

نیمه ی اول روز

زنگ می زنم برای تاکسی و وقتی می روم جلوی در می بینم مادر هدیه است که منتظرم است!..شما کجا این جا کجا!...و او می رساند مرا تا پزشکی قانونی. برای ام دوباره از اول داستان هدیه را می گوید. نمی خواهم بشنوم اما چاره ای نیست..نمی خواهم جزییات این را بدانم که چه بلایی سر دخترک آمد اما او اشک می ریزد و تعریف می کند. قطره قطره خالی می شود  من ذره ذره پر می شوم. سرم اندازه ی دنیاست که پیاده می شوم. یک لحظه هم آن تصویر جسد سوخته ی دخترک با گوشواره ی صدفی اش از جلوی چشمم نمی رود. خفه گی دارد خفه ام می کند. فکر می کنم که برای اول صبح ام این داستان too much بوده است...


نیمه ی میان ِ روز

هزارتا برگه توی دست ام است و دارم سالن کنفرانس را بالا و پایین می کنم  برای مراسم اختتامیه که یک نفر در گوش ام می گوید:"کسی بیرون سالن ایستاده و با شما کار دارد". نیمه کاره رها می شوم و می روم بیرون. آقای نویسنده؟!...این جا؟...این وقت روز؟...نگاه ام می کند و من آن قدر احمق و ساده ام که نمی فهمم این نگاه یعنی چه. می خندم و می گویم من هنوز کارم تمام نشده و باید منتظر بماند..دست ام را می گیرد که "تمام شد!"...همه ی برگه ها از دست ام می افتند و پخش زمین می شوند. "بابایی..."...مگر قرار نبود شیمی درمانی شود؟...مگر نگفتند سرطان کبد و باید بجنگد؟...پیرمرد تسلیم شد؟..به همین زودی؟...دست ام را می گذارم روی لب های ام و محکم فشار می دهم. ریتا و علی از سالن کنفرانس می آیند بیرون. کیف و وسایل ام را می دهند دستم که "برو باران...باید پیش مادرت باشی...". اشک می ریزم بی صدا.  "مرگ"  بی رحمی اش را همان روزهایی که نرگس و ف و بابا را گرفت ،توی صورت ام تف کرد. اشک های ام بی اختیار می آیند اما فکر می کنم گرفتن تنها پدر بزرگ زنده گی ام،  طبیعی ترین صورت ِ مرگ است که می بینم. پدربزرگی که بعد از این همه سال دیگر نه توان جنگیدن داشت و نه توان درد.  می رسم خانه ی مادر بزرگ. توی جمعیت دنبال مادرک می گردم. بغل اش می کنم سفت و از روی روسری موهای اش را نوازش می کنم. هق هق می کند...بریده بریده می گوید:" مثل هم شدیم عزیزم...مثل هم..."


نیمه ی پایان روز

تنهای شان می گذارم که برگردم خانه و لباس های ام را عوض کنم. از حوالی بلوار کشاورز و آن بیمارستان پارس لعنتی دارم رد می شوم که یادم می افتد دیروز نازی توی وایبر برای ام زده بود که عمه اکم، کوچک ترین عمه ام که با بابا همیشه پچ پچ می کردند و ما می خندیدیم که "پچ پچ ته تغاری ها!" توی بیمارستان است. جلوی بیمارستان پارک می کنم و چند شاخه گل می خرم و می روم داخل. اسم اش را می گویم و توضیح می دهم که عمه اکم گویا کمردرد داشته و این جا بستری شده. پرستاری اسم عمه اک را سرچ می کند توی سیستم و با تعجب نگاه ام می کند و بعد می گوید:"طبقه منفی یک!"...لبخند می زنم و می گویم حتمن اشتباهی شده چون تا آن جایی که من می دانم منفی یک شیمی درمانی و پرتو درمانی ست و عمه اک من فقط کمرش درد می کند. پرستار بی حوصله چشم های اش را نازک می کند که نه خیر خانوم، عمه اک شما سرطان تیرویید دارند و حالا هم دارندشیمی درمانی می شوند و این گل را هم نمی توانید ببرید داخل . دست مریزاد می گویم به آن که روزهای این چنینی برای ام رقم زده!!...یک بارکی خب یک طناب اعدام از آسمان می فرستاد جلوی چشمم خب!..نیازی به این همه مقدمه چینی نبود که عزیزم!...گل را تحویل می دهم و می روم داخل. عمه اک می خواهد اشک بریزد از خوشحالی اما نباید بغض کند. بغض برای اش خوب نیست. تمام شدن بابایی را نمی گویم و خودش هم نمی داند. در اتاق را می بندم و کنارش روی تخت دراز می کشم و با هم تی وی می بینیم. می گوید" مثل باباتی...از مسخره بازی و شوخی کم نمیاری..."...به زور می خندم. با درد می خندم. بغض دارد خفه ام می کند و می خندم... پرستار می آید و عیش مان را به هم می زند. می خندیم. پرستار اما عصبانی ست. مهم نیست. عمه اکم باید حالا حالاها بیاید توی این بیمارستان کذایی و شیمی درمانی شود و فقط من می دانم که این روز و شب ها و این داروها چه می کنند با آدم. پرستار می خواهد از اتاق بیندازدم بیرون. عمه را سفت بغل می کنم و می بوسم و می زنم بیرون. دل ام می خواهد همان جا کنار پیاده روی بلوار کشاورز روی زین دراز بکشم و بخوابم...بی هوش شوم...بمیرم....

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 06:58 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 16 نظر