X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

   امروز برای آخرین بار، خانه ی نیکول. همین چند کلمه اس ام اس و یک دنیا حرف...

که درست است که امسال تمرین های مان به خاطر بیماری و عمل اش نیمه کاره ماند و همه چیز تعطیل شد، اما عوض اش سه سال تمام هر هفته، پنج شنبه های اش را برای ما گذاشت و هر بار با بوی کیک و شیرینی های اش مست مان کرد. برویم که قبل از رفتن اش برای همیشه  یادش بیندازیم که یادمان  نرفته که او با ما دختر و پسرهای معمولی، کاری کرد که حس ستاره بودن داشتیم هزبار روی صحنه. که یادمان نرفته که او کسی بود که لذت آن لحظه ای را به ما داد که دیالوگ اخر نمایش گفته می شود و تماشاچی ها می ایستند و صدای دست زدن شان قطع نمی شود و ما یکی یکی  می آییم جلوی صحنه و تعظیم می کنیم.  که یادمان داد که پسرها باید مثل جنتلمن ها تعظیم کنند و دخترها مثل لیدی ها گوشه های دامن شان را بگیرند و روی زانو کمی خم شوند...که یادمان نرفته که به پسرها یاد داد که همیشه توی رقص تکیه گاه دخترها باشند و به دخترها یاد داد که اعتماد کنیم به پسرها و دست های شان دور کمرمان و با تمام وجود بچرخیم و بپریم و نگران افتادن نباشیم...

سعید را کشاندیم از چین و آن یکی را از ترکیه و آن یکی را از ماموریت  که این آخرین بار است بچه ها. این بار واقعن آخرین بار است. نیکول حال و روزش مساعد نیست و دیگر این شهر پر دود برای اش سم است. بیایید برویم و همه ی موزیک های نمایش های سال های گذشته مان را بگذاریم و دوباره توی چشم های هم نگاه کنیم و برقصیم و ترانه بخوانیم و عکس های دسته جمعی بیندازیم و مثل آن سال ها توی سر و کله ی هم بزنیم و یک شب خوش باشیم و یاد نیکول بیندازیم که یادمان نرفته  که  روزی ...زنی....به همه ی ما باوراند که ....رویا داشته باشیم....قبولاند که ستاره ایم...


برچسب‌ها: نیکول
تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:29 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 2 نظر