X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

وت ذ هل!

بنده را کردند مسوول فایل های هزار خم در پیچ ِ خر در چمن ِ اسرای سابق عراقی که بعد از آزادی شان در ایران مانده اند و معلوم نیست کجایند و چه می کنند و زنده اند اصلا یا مرحوم شده اند! پرونده ها آن قدر بی در و پیکر ند و آن قدر نقص دارند که حل کردن شان یک چیزی ست شبیه جواب دادن به  این سوال که "یه چیزی تو ذهن جد ِ پدرم بود وقتی مرحوم شد، اگه گفتی اون چی بود؟!!"

چهارصد و چمیدانم چند تا  پرونده ی پندینگ که فقط کائنات می دانند که چه شده و چه نشده را طی مراسمی به من تحویل دادند و خوشحال از این که گوش درازی شبیه من پیدا کرده اند، هزار تا مسیج به همه ی دلیگیشن ها زدند که من بعد ،ایشون ، باران خانوم ِ گوش دراز، گل و گلاب، علاقمند به کارهای بشردوستانه...جان اش فدای بشردوستی... مسوول این پرونده ها هستند و هر چه فریاد دارید بر سر ایشون بزنید و نه آمریکا!

یک هفته کُمای اینجانب طول کشید تا به هوش آمدم و فهمیدم که چه بر سرم آمده. در آن بین هم البته چند بار به هوش آمدم...ولی باز هرابر عمیق تر فرو رفتم در کما و چه بسا که کما فرو رفت در من!...

 یک پایل کاغذ به عظمت دماوند گوشه ی اتاق ام سر برآورد و ای کاش داستان همین جا تمام می شد. 

 وخامت داستان مربوط به سایز این پایل نبود که. مربوط به من در کما یا کما در من هم نبود که. خیر. وخامت آن جای ِ زبان ِ این برگه ها بود. "عربی"خ! . و من از بیخ هیچ سر در نمی آوردم.  خلاصه نشستم و خلوت کردم و به خودم فشار آوردم و عاقبت مثلا از هوش سرشارم استفاده کردم و به محض این که دوران نقاهت ام طی شد طی مراسمی  همه را جمع کردم و فرمودم که "بنده عربیخ  نمی دانم ایها الناس و اصلا هم خجالت نمی کشم و ندانستن که عیب نیست و خلاص عاقایان خانوما. خلاص. این فایل یک انسان مسلط به زبان عربیخ می خواهد و من شرمنده ی شمام. لدفن پراجکت دیگری را محول کنید به من و این صحبت ها!". این ها هم یک نگاه به هم کردند و یک نگاه به من و بعد رییس بالاسری من یک نگاه به رییس بالا سری خودش کرد و رییس بالا سری اش یک نگاه به رییس بالا سری خودش و دوباره آن از آن بالا یک نگاه به من و باز من یک نگاه به آسمان و دوباره همه نگاه به هم و دوباره همه نگاه به آسمان و یک دفعه یکی آن بالاسری ها که نمی دانم کدام یکی از خدا بی خبرشان بود، صدای اش را صاف کرد و از هوش سرشارترش استفاده کرد و خیلی سکزی برگشت و گفت:" خب عربی یاد بگیر خوشگل ام! برای ات معلم می گیریم. از همین فردا خوبه؟ تو چشم امید مایی و تو اگر کنار بکشی ما کور می شویم و دلبر مایی و خیلی هم این زبان به دردت می خورد در آینده!"

و این چنین بود که بنده باز به اغمای شدیدی فرو رفتم و یا اغما در من فرو رفت و از کما خبری نبود دیگر و خلاصه تا به هوش آمدم دیدم که نشسته ام و دارم تکرار می کنم "السلام علیک و علیکم السلام  و اسمی باران...انا ایرانیه...کُما فی انا و انا فی کُما الان...لی قطان...اسمه تورج و اسمها ترنج...انا این شیت!!!...و ...شکرا بحمدالله و بخیر ایضا.."

کلاس توی اتاق خودم صبح های کله سحر قبل از این که بقیه بیایند سر کار برگزار می شود و معلم ام بسیار با شخصیت هستند!...از شخصیت شان همین بس که تحمل می کنند پاسخ های مرا که اول ..فارسی می گویم...بعد انگلیسی...بعد فرانسه و ...آخرش اصلن یادم می رود که داستان چه بود و چه شد و ما چرا آن جاییم و اوشون کی هستن و من کی ام!...

_______________________________________

پ.ن.1. اس ام اس برادرک بعد از این که برای اش توضیح دادم چرا عربی می خوانم." فایل کشته شدگان هیروشیما رو بهت ندن صلوااات"..

تاریخ ارسال: دوشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 10:17 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 10 نظر