X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

این کجا و تو کجا...



تنها کسی که هر چند روز یک بار می تواند بیاید و بنشیند توی اتاق ام و گپ بزنیم، نرگس است. بقیه اگر بیایند اول مفعول ِ فعل ِ "پاچه گرفتن" می شوند... و بعد فاعل ِ فعل ِ"فحش دادن"!

امروز هم مثل همیشه آمد و خواست بنشیند روی تنها نشیمن گاه اتاق ام که باز مثل همیشه کیف ام زود تر جا خوش کرده بود. هواس ام به نوشتن یک ایمیل در صدد جبران گندی بود که به کاری خورده بود و همان طور که تایپ می کردم بی این که نگاه اش کنم گفتم:"عزییزم اون کیف منو بردار و بشین تا من ایمیل ام تموم شه و حرف بزنیم...". دوست جان ِ باربی قواره و داف چهره ام همان طور که به کیف آرایش و پنج هزار تومانی داخل اش نگاه می کرد گفت:" واقعن که درسته!"...

 _ چی درسته؟

_ اسکناسی که توی کیف لوازم آرایشته!

من باز بی این که نگاه اش کنم بی حوصله گفتم :"چی می گی؟"

صدای اش را یک طور بی اعصاب که مدل خودش است بلند کرد و گفت:" این پنج تومنی توی کیف لوازم آرایش تو...این خیلی درسته"

از پشت مانیتور گردن کشیدم و کیف ام را نگاه کردم. احتمالن صبح که توی کیف ام دنبال موبایل ام می گشتم، توی خر در چمن بازار ِ کیف ام یک پنج هزار تومنی از زیپ ِ باز ِ کیف پول ام بیرون آمده و خوشان خوشان قدم زده توی کیف ام و با بقیه ی خرت و پرت های کیف ام چاق سلامتی کرده و بعد هم رسیده به کیف لوازم آرایش ام و چون خسته بوده و زیپ اوشان هم باز، رفته و نشسته آن جا. دوباره گردن ام را کشیدم سمت مانیتور و گفتم:" من نمی فهمم چی می گی...درسته یا غلطه یا هر چی...پول می خوای؟"

کیف دستی ام را پرت کرد روی زمین و کیف لوازم آرایش ام را بغل کرد و چشم های اش را مدل ِ هپروت خمار کرد و سرش را گرفت رو به آسمان و بی نفس شروع کرد ...

_ "پول توی کیف آرایش...درسته. خیلی هم درسته. ینی پول یه جور لوازم آرایشه. ینی که پول آدمو زیبا می کنه. عوض می کنه. خوش رنگ و رو می کنه. شخصیت می ده. جوون می کنه. بشاش می کنه...رنگ می ده به زنده گی آدم. فک کردی من نمی تونستم تا الان شوهر کنم؟...خب شوهر با خونه صد متری و ماشین داغون که زیاده. من می خوام بقیه زنده گیم رو راحت زنده گی کنم باران. به هیچ کس نمی تونم این حرفا رو بزنم...ولی با تو که رودروایسی ندارم. می دونم الان فک می کنی من احمق ام..ولی خب من تکلیف خودمو با خودم می دونم. ادم می خواد گریه هم بکنه..لااقل تو مرسدس بنز گریه کنه. والا. مگه دنیا چند روزه؟...که من بخوام با کار و بدبختی بگذرونم. یه پسر پولدار پیدا شه منو بگیره...منم راحت باشم توی زنده گیم و مثه ریگ پول خرج کنم...این زنده گی ایده آل منه..آآآآآهههههههه..پس کی میاد بیگ فیش ِ من؟"

از همان جمله ی اول ایشان دست های من تبدیل به دو تا چوب خشک شدند و روی کیبورد چسبیدند. بعد که افاضات شان ادامه پیدا کرد چشم های ام هم خشک شدند روی مانیتور بی این که توانایی دیدن داشته باشند...بعد هم که مونولوگ تمام شد بنده عملا یک مترسک بودم که سعی می کردم کلاغ های دور سرم را بپرانم...

از هیبت ِ مترسک که خودم را بیرون کشیدم...بنده شدم فاعل و مفعول ِ همه ی دری وری های این دنیا و نرگس هم فاعل و مفعول ِ همه ی دری وری های آن دنیا و آخرش هم دست اش را عصبانی کرد توی موهای اتو کشیده ام و از کنار صورت ام ریخت شان روی صورت ام و در اتاق ام را هم کوبید و رفت بیرون و من همان موقع درست، دل ام دوباره برای این سرکش ترین خر ِ دنیای این روزهای ام تنگ شد.


پ.ن.1.هیچ نرگسی شبیه تو نمی شود نرگس. از مُردن خسته نشدی؟...دل ات نمی خواهد برگردی و حالا کمی زنده بازی کنیم؟..این روزها همه چیز من را یاد تو می اندازد..حتی این نرگس...

 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 01:43 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 4 نظر