X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

نمی دانم هستی ِ لعنتی چه اصراری بر مصادف کردن ِ گاف و ه ترین روزهای من با اتفاق ها و مناسبت های خوش و فان دارد! هنوز یادم نرفته که تمرین برای شادترین و پر رقص و آواز ترین نمایش مان همزمان شد با دو هفته ی کذایی ِ کما رفتن ِ ف و بعد هم رفتن اش. یا نمایش بعدی اش که نقش اول اش بودم و باز شد آن دو هفته ی کذایی ِ ثانیه ها را معکوس شمردن برای رفتن بابا. این یکی نمایش هم که شده بلای جان ام دیگر. کاش من هم یکی مثل خودم را توی گروه داشتم که همان طوری که من خیال ِ بهروز را بابت رفتن اش راحت کردم و رفت که به زنده گی اش برسد، به من می گفت که با خیال راحت برو و بقیه اش با ما. یکی مثل سعید یا ندا که هردوی شان الان یک گوشه ی دنیا جا خوش کرده اند. خودم را می کشانم به تمرین ها و هرروز به خودم دلداری می دهم که یک روز دیگر به اجرا نزدیک شدیم. 


حرف ِ مهمانی ِ قبل از اجرا می شود و یک شیر ِ پاک نخورده ای می گوید:"کاستوم پارتی" و همه با کله قبول می کنند.  من واقعن به همین احتیاج داشتم می دانی ریمیا؟!!!...توی این روزها؟!!!!...که فکر و خیالات رنگ به رنگ و جور به جور خودم صد تا کاستوم پارتی اند به تنهایی. لعنت به همه تان و ایده های سه حرفی تان!... اشاره و تنها اشاره ای می کنم که شاید من نیایم و نتوانم و ...می افتم به خوردن ِ همه ی آن چیزی که نباید!...اوکی. ف.ا.ک.ی.و.آ.ل. یک ساعت بعد از تمرین برای مهمانی می مانم و بعد هم فلنگ را می بندم.


باورم نمی شود که پنجمین را هم زده ام اما نه دل ام رقص می خواهد و نه موزیک حال ام را خوب می کند و نه هیچ چیز. فرشید مثل همیشه های مهمانی های مان به پر و پای ام می پیچد که برقصیم و من هیچ دل  ام هیچ کس را نمی خواهد. تنها چیزی که هر لحظه درون ام قوی تر می شود این است که گازش را بگیرم و بروم خانه...پیش گربه ها. یکی در میان خداحافظی می کنم و توی تاریکی شال ام را می اندازم روی سرم و مانتوی ام را می زنم زیر بغل ام و می زنم بیرون. یادم نیست که چه طور می شود و چند تا می روم که نور ِ قرمز و آبی ماشین پلیس از آیینه ی جلو می زند توی چشمم و..."بزن کنار"...

تا وقتی که می زنم کنار و جناب پلیس تشریف می آورند کنار ماشین، هنوز حواس ام نیست که دماغ ام مشکی ست و گوش های ام بالای سرم و چشم های ام هم به گربه ای ترین وجه ممکن کشیده شده است!...اوشان از دیدن ِ سر و وضع گربه ای جا می خورند و من بی این که بدانم چه می گویم می گویم "من که روسری سرمه!"..."خیلی لطف کردین که سرتونه!...این سر و لباس چیه خانوم؟"...دهن ِ وا مانده ام را باز می کنم که توضیح دهم که بوی الکل به دماغ خودم می خورد اول!...پچ پچ می کند با آنی که تازه از ماشین پیاده شده و بعد می رود سمت ماشین اش و یک چیزی شبیه دماسنج های شیشه ای می آورد..."alcohol breath check" ...می گذارد توی دهان ام و خفه می شوم سرتا پا. مغزم از کار افتاده. به خریت خودم لعنت می فرستم و به حال گاف و ه ام بیشتر. حال ام وقتی به اوج می رسد که جناب اوشان شروع می کند به ترساندن ام که شلاق و این حرف ها. ذهن ِ به گاف و الف رفته ام را متمرکز می کنم، مانتوی ام را از صندلی ِ کنارم بر می دارم و همان طور که در ماشین را باز می کنم می پوشم اش و با خودم می گویم حالا که به این جا رسیده دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم...می روم سمت اش که دارد بی سیم می زند و می گویم:"چند؟"...آزادی مان چند؟..."مردک" همکارش را می فرستد داخل ماشین و می گوید:"خانوم ِ گربه ای...فکر کردین با پنجاه تومن و صد تومن می تونید منو بخرید؟".. با همان تمرکزی که موقع اجرا دارم.....مثل ِ ،درست ،دقیقا.."فاحشه" ها با آن گریم گربه ای، لوندانه می خندم و می گویم:"نه...ولی با سیصد چهارصد شاید؟". لااقل بازی کردن توی این همه نمایش، چیزهایی یادمان داده . چشم های اش را می بینم که توی تاریکی مثل گربه برق می زند. خودش را ولی خوب جمع و جور می کند و می گوید:"اونم حل شه...ماشین ات باید بره پارکینگ"...باز دوباره این بار فاحشه وارتر می خندم که"صد تومن هم برای اون...خوبه؟"...تهوع دارم. جلوی خودم را می گیرم که روی خودش و خودم بالا نمی آورم. نیم خند می زند و جلوی ام این پا و آن پا می کند که نمی فهمم منتظر چیست. نمی توانم با آن کفش های پاشنه لعنتی روی پاهای ام بایستم اما همه ی تمرکزم روی پاهای ام است. برمی گردم و یک جور ِ با وقار گربه مانند می روم سمت ماشین. کیف پول ام را از توی ماشین برمی دارم و یادم می افتد که امروز صبح بی هیچ علتی چند تا تراول گذاشتم توی کیف ام. دوباره برمی گردم سمت اش و پول را می گذارم لای مدارک ماشین و دست ام را دراز می کنم سمت اش. می فهمم که هنوز توی خودش درگیر است. دارد کارت ماشین را نگاه می کند که دست ام را می زنم روی شانه اش و به آرامی کمی شانه اش را فشار می دهم :"مرسی جتلمن". زیر دست ام شانه اش داغ می شود. پول را برمی دارد و مدارک را سمت ام پرت می کند و با صدای تشر مانندی می گوید:" دفعه ی بعد...ازین خبرا نیست ها...اون گریم و پاک کن ..از شصت تا هم بیشتر نمی ری..."...باورم نمی شود آزادی ِ پانصد تومنی خودم و ماشین ام را. دل ام می خواهد بپرم هوا. آخرین کلمه ی هرزه مانندم را با ناز و یک چشمک می اندازم..."چشمممیوووو". پشت به هم می کنیم و او می رود سمت ماشین پلیس و من سمت ِ ماشین خودم. یکی  خوشحال از کاسبی ِ امشب اش و یکی مست و خراب...از آزادی ِ تازه اش...

تاریخ ارسال: شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:01 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 11 نظر