X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II


خواهرت زنگ زد که داری برمی گردی که بایستی پای کارهای ات. اگر فکر کردی چیزی توی دل ام تکان خورد...سخت در اشتباهی. فقط زنگ زدم به برادرت...که هیچ جوری نگذارید با من چشم در چشم شود. بیاید خانه ی شما یا خانه ی پدری تان. به اندازه ی کافی این مدت از جناب آقای شوهر ِ معشوقه ی اوشان، تصویر ِ با جزییات!!توی سرم است که جایی برای دیدن ِ هیچ چیز و هیچ کس نمانده. خواهرت گفت که مریض ِ دیدن ِ بچه شده ای و می خواهی ببینی اش. برای ات پیغام فرستادم که over my dead body.شوخی ات گرفته؟...

آن روزهای لعنتی که باید فکر این بچه را می کردی...نکردی. حالا دل ات تنگ اش شده؟...گیریم که بچه هرروز دست من را می گیرد و می بردم کنار میز و عینک دودی ات را نشان ام می دهد و می گوید "بابا"...گیریم که دم ِ گربه اک را می گیرد و می خواهد بکشاندش سمت حمام و می گوید "بابا...wash wash "..و هزار تا صحنه ی دیگر که هرثانیه جلوی چشمم است...گیریم بچه تا ابد بگوید بابا اصلن...به اش خواهم گفت که تو دیگر بابای اش بشو نیستی...

تاریخ ارسال: دوشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:27 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 11 نظر