X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

UP

سخت است کنار آمدن و نشستن کنارش توی یک خانه. هرروز که می گذرد نه عادی می شود و نه تکراری داستان اش و داستان شان.  مجبورم منطقی باشم و طوری رفتار کنم که انگار اتفاقی نیفتاده است. به هر حال به خاطر وضعیت موجود مجبور است خانه ی ما باشد و نمی دانم تا کی.  سکوت و حال خراب اش پریشان ام می کند. از سنگ که نیستم. از آن طرف هم روزهایی که به بچه اک  و غزل سر می زنم، حال و روز ِ غزل روان ام را به هم می ریزد.

همه ی اتفاق ها دارد پشت سر هم می افتد و فرصت نفس کشیدن ندارم. مدیکال ام آمد و فرستادم اش و باید منتظر ویزا باشم همین روزها و بروم نروم افتاده به جان ام! غزل و بچه اک و مرد و داستان شان و داستان های خودم و آقای نویسنده  تنیده شده اند به هم لایه به لایه. یک روز این یکی..و یک روز آن یکی!...روزگار شوخی اش گرفته با من انگار. من این روزها غزل ام و غزل باران. نامه های دو نفره مان را دیگر توی وبلاگ ام نمی گذارم. انگار توان ِ پاسخ ِ محبت های "چی شده و چه طور" شده و سو تفاهم ِ ایجاد شده برای خوانندگان ام را ندارم. دل ام نوشتن می خواهد زیاد اما از پس ِ خودم بر نمی آیم. کامنت ِ آن نفری که هم نام ِ خودم بود منتها آزاد تر ِ من ، freeda ! تکان ام داد. به کلمه کلمه اش فکر کردم. به غزل گفتم بگذار این مرد بچه اش را ببیند...من دارم تو ی خانه ام مردن اش را می بینم. اشتباه کرده و دارد تاوان پس می دهد...ولی حرف بچه اش جداست. گفت تو و آقای نویسنده هم باید باشید. گفتم تا ته ِ دنیا. به خاطر ِ بچه اک...به خاطر ِ تو. بچه اک را بردیم کوروش که عاشق آن جاست. چون می تواند توی آن طبقه های بالایی تا دل اش می خواهد بدود. من با غزل و بچه رفتم و آقای نویسنده با برادرش! آمد. بچه از دور که مرد را دید...وحشیانه خودش را از توی بغل ام پرت کرد پایین و با سر دوید. مرد هم از آن طرف دوید. بچه ای که از گوشت و خون آدم نباشد را می شود گاهی از بچه ی خود آدم بیشتر دوست داشت. من این را دیده ام با چشم های ام.  هه...درست شبیه فیلم ها. ما توی یک فیلم زنده گی می کنیم این روزها ریمیا. بچه و مرد دو ساعت چرخ زدند و من و غزل و آقای نویسنده دو ساعت دور ِ یک میز توی بالاترین طبقه نشستیم و سکوت گفتیم و سکوت شنفتیم!  غزل به مردش فکر می کرد و اشتباه اش و اشتباه شان و من به مرد ِ خودم و اشتباه اش  اشتباه مان و سه تایی مان یک وقت هایی مشترک به بچه اک! بچه و مرد آمدند. غزل بلند شد که برود. بچه از سر و کول من بالا رفت مثل همیشه. به آقای نویسنده اشاره کردم که تنهای شان بگذاریم. به غزل با چشم گفتم که بمان و حرف بزن. بچه با خوشحالی توی بغل ام برای شان دست تکان داد. کوچک اک را دوتایی بردیم که مغازه ها را ببیند. اعتراف؟...اولین تجربه ی دو نفر ه با هم ِ با بچه مان بود. دو ساعت ِ تمام. هر چه با انگشت نشان می داد آقای نویسنده برای اش می خرید. گفتم این طوری بچه را لوس می کنی...دست اش را انداخت دور کمرم و موهای ام را بوسید و گفت لوس تر از تو هم مگر توی دنیا هست؟. دروغ است اگر بگویم دلم نلرزید. ده جور بادکنک برای اش خرید. ده جور خوراکی ِ مسخره ی بی خاصیت هم!... بچه به همه ی مردم با آن چشم های درشت ِ مشکی می خندید و آدم ها یک لبخند به او و صد تا لبخند تحویل من و آقای نویسنده می دادند. عجب حس عجیبی ست این حس  ِ مرموز ِ پدر و مادر بودن...حس عجیب ِ مالک ِ یک موجود ِ آن قدری بودن. بچه تا شیطنت اش گل می کرد یک دفعه مثل اسب می دوید و آقای نویسنده دنبال اش. من نخ های ده تا بادکنک را به  کفش های پسرک گره زده بودم که خنده اش قطع نمی شد موقع راه رفتن. مدام می گفت UP UP. انیمیشن ِ مورد علاقه اش که پر از بادکنک است. از بس کلمه یادش داده ام هربار که من را می بیند کلمه ها را طوطی وار تکرار می کند. Run...jump...amazing...stop...wait...

غزل مسیج داد من با این مرد حرفی ندارم ...پسرک را بیاور که بروم...سعی کردم انسان باشم و نه زن. گفتم حرف های نداشته ات را بگو پس...بگذار بداند. به آقای نویسنده گفتم به برادرت بگو شاید این تنها وقتی باشد که بتواند با غزل حرف بزند...بگو یک ساعت وقت دارد که غزل را دوباره عاشق خودش کند. توی چشم های ام زل زد که من چه قدر وقت دارم باران؟...بچه دست ام را کشید سمت ِ پله برقی...چه قدر وقت دارم اش بی جواب ماند. نیم ساعت ِ بعد که خبری از غزل نشد فهمیدم که دارد گوش می دهد. مسیج دادم که بچه را می بریم خانه تان..خواب اش می آید. بچه توی ماشین زنده شد دوباره. سان روف را زدم و ده تا بادکنک را فرستادم توی آسمان و نخ های شان را گره زدم به ترمز دستی. پسرک جیغ می زد از سرخوشی و چند بار اشتباهی به من گفت مامان...look...up..

از بس این طرف و آن طرف دویده بود بدون هیچ مقاومتی خوابید. غزل برگشت خانه و گفت که مرد هنوز توی مال است. آقای نویسنده رفت دنبال اش که بروند خانه. من ماندم و غزل و بچه و گربه اک شان. چیزی نپرسیدم. چیزی نگفت. فقط صبح موقع خداحافظی که بغل اش کردم...شنیدم که توی گوش ام گفت: من دیگر مرد را نمی شناسم باران...هیچ نمی شناسم اش. همان طور که بغل اش کرده بودم چانه ام را گذاشتم روی شانه اش و به بچه که هنوز توی تخت اش خواب بود نگاه کردم و آرام گفتم...من هم نمی شناسم اش  غزل...من هم...

بغض ام را تا توی ماشین نگه داشتم. با خودم گفتم گریه نمی کنی و خفه می شوی تا آفیس!... سوییچ را چرخاندم...دست ام که رفت سمت ترمز دستی... انگشت های ام گره خورد به ده تا رشته نخ... توی آیینه ی جلو نگاه کردم و ده تا بادکنک ِ آرام گرفته روی صندلی ِ عقب. یاد بچه اک افتادم که چه طور آرام خوابیده بود ...یاد آقای نویسنده که دست اش را انداخت دورم و موهای ام را بویید و بوسید...یاد ِ این که باید بروم...یاد ِ این که دل ام می خواهد بچه داشته باشم...یاد این که گم و حیران ام...

خفه شدم...گریه کردم تا آفیس...

تاریخ ارسال: یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 10:11 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 13 نظر