X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

من و مادرک و برادرک ایستاده ایم جلوی در ِ رستوران و منتظر باباییم. مادرک غر می زند که بابا کجا مانده که بابا از دور پیدای اش می شود. برادرک زیر گوش ام می گوید: "دقت کردی که بابا چه قدر گِرد شده؟"..می زنم پس ِ گردن اش و می خندیم سه تایی. از دور سرتا پای بابا را نگاه می کنم. برادرک راست می گوید...بابا چاق شده. سال هاست که به خاطر بیماری اش وزن اش زیاد نشده اما حالا انگار یک آدم ِ سالم و سرحال است. مادرک و برادرک می روند توی رستوران. دارم دنبال شان می روم که یک دفعه توی خواب یادم می افتد که بابا مُرده!...از روی پله ی اول برمی گردم و می ایستم به تماشای بابا. دل ام خوش می شود که بابا الان می رسد نزدیک و من می بینم اش و بغل اش می کنم و دل ِ بی صاحب ام آرام می گیرد...بابا قدم برمی دارد و قدم بر می دارد و قدم برمی دارد....اما نمی رسد و نمی رسد و نمی رسد...قدم بر می دارد اما نزدیک نمی شود...بغض می شوم. می نشینم روی زمین جلوی در ِ رستوران و به همان هاله ی دور که می دانم باباست زل می زنم و اشک های ام می آیند و می آیند و می آیند اما بابا..نمی آید و نمی آید و نمی آید...



تاریخ ارسال: یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:21 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 10 نظر