X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

مرد نشست توی ماشین.

سلام...سلام...سلام...

غزل طلاق گرفته!

آه...آه...آه...

حق طلاق داشته...از حق اش استفاده کرده. حق برای طاقچه که نیست. برای استفاده است. بچه؟...بسوزد و بسازد برای بچه؟...این را زنی می کند که هیچ کاری از دست اش بر نیاید و از تنهایی دست و پای اش بلرزد. نه غزل...که همین طوری اش ماهی یک جاب آفر از شرکت های خفن ِ آن طرف ِ آبی دارد. بچه پدر و مادر می خواهد؟ آه for God sake  این حرف ها قدیمی شده دیگر. بچه بزرگ می شود . حالا گیریم کمی سخت. اصلن چرا غزل باید خانومی کند و فراموش کند؟...عشق؟...خاطره؟...عجب کلمه های دهن خفه کنی!...چه طور مرد این کلمه ها را یادش نبود وقتی با معشوقه جان اش وقت می گذراند؟...

مرد گریه کرد. آقای نویسنده سکوت. من به ف الف کاف رفتم...از دیدن مردی که روبروی ام اشک می ریخت...چیزی درون ام شکست و صدای اش را شنیدم. از فکر کردن به این که غزل به جای بخشیدن، انتقام گرفته...از فکر کردن به این که اگر من با مردی پنج سال می بودم...شاید شش سال حتی!...و بعد زن اش می آمد و همه چیز را به آقای نویسنده می گفت...آقای نویسنده چه می کرد؟...مرد چه می کرد اگر داستان ِ او، داستان غزل بود...اگر این من بودم که  رابطه ی پنهانی ام ، رو شده بود...چه حرف هایی برای گفتن داشتم؟...بچه...بچه...بچه اکم چه می شد؟...

تاریخ ارسال: دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 10:10 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 11 نظر