X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II


مادرک زنگ زد. درست وقتی که داشتم ششمین سیگار امروز را توی اتاق ام با در ِ بسته می کشیدم. ششمین سیگار بعد از ششمین دعوا!...شروع کرد به گلایه که چرا دو روز است به اش زنگ نزده ام. تیر ِ خلاص ام بود حرف اش. داد زدم سرش و گوشی را کوبیدم. خود ِ جدیدم مبارک!...متحیرم از خود ِ این روزهای ام که عصبی ام و آثاری از آرامش ِ همیشگی ام توی خودم پیدا نمی کنم. یا سکوت ام یا داد می زنم. حد ِ میان ام از بین رفته. ششمی را تمام کردم و هفتمی را هم...

دوباره گوشی را برداشتم و شماره اش را گرفتم. معذرت خواستم و گفتم که این روزها حال خوشی ندارم و ببخش. یک جور سکوت مادر و دخترانه و بعد آرام گفت:" می فهمم دخترم...اشکالی نداره..آدم که همیشه نمی تونه بگه و بخنده و خوشرو باشه...بعضی روزا آدم حوصله ی هیشکی رو نداره...اشکال نداره مامان جون..سعی کن چند لیوان آب بخوری تا بدن ات آروم شه...". انگار همه ی دنیا یک دفعه "شانه" شد برای اشک های ام. عصبانیت ام شد اشک و هق هق. یکی از اولین بارها...نه اصلا خود ِ اولین باری بود که مامان این طوری با من حرف زد. شاید هم اولین باری بود که من این طوری برای اش یک جمله ای درد و دل کردم. دل ام خواست اش. بابا را هم. دل ام یک دفعه مامان ام را کنار بابا خواست. نه مامان ِ تنهای بی بابا. دل ام پر زد برای شام و ناهارهای چهار نفره ی روزهای با بابا.

به خودم آمدم دیدم هق هق ام و مادرک هم گوش ِ هق هق ام. چشم های ام را روی هم فشار دادم و گفتم:"آره مامان..راست می گی...برم یه.." آمدم بگویم سیگار، حرف ام را خوردم ."یه لیوان آب بخورم...بهتر می شم..".با آن صدای شیشه ای و مخملی اش خداحافظی کرد و من دست ام رفت سمت ِ هشتمی...

شاید بروم سفر آخر هفته را. یک چیزی توی این شهر دل ام را می گیراند و می شکند که نمی دانم چیست..اما هست. سنگینی اش ...تاریکی اش و نا معلومی اش.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 04:25 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 4 نظر