X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

مادر کیک ها باید بمیرد!

همکار افغانی ام صبح با حالتی استیصال وار آمده توی اتاق ام که چاق سلامتی اول ِ هفته را بکنیم. دارم کافی ِ اول صبح ام را با سیگار ِ اول صبح ام رو به پنجره ی اتاق ام نوش جان می کنم. برمی گردم و می گویم :"خوبی؟"...یک آه ِ بلند بالا می کشد و دست اش را می زند به کمرش و به یک نقطه از زمین خیره می شود و بعد طفلکی وار می گوید "اگه مادرای کیک ها بذارن". نمی دانم چه طور توی ذهن ام با سرعتی باورنکردنی این جمله را این طورمعنا می کنم که ایشان حتما یک دو جین بچه دارند به شیرینی ِ کیک! و حتما ما در ایران به بچه های مان می گوییم قند و عسل و آن ها در افغانستان می گویند کیک و پنکیک! ...و حتما هم ایشان یک دو جین  همسر دارند که حالا ذله اش کرده اند و فرایند ِ این دو واقعیت شده است این جمله که "اگه مادرای کیک ها بذارن"!. از یک طرف هم اما یک دفعه در صدم ثانیه یادم  می افتد که ایشان تازه ازدواج کرده اند و با یک عدد دخترک ِ تازه عروس زنده گی می کنند فقط و فقط!...بعد چون من دارای ذهنی با عملکرد بالا هستم اصولن، دوباره سریع به این نتیجه می رسم که هاااااااااااااااا حتمن نو عروسک ِ ایشان، بار دار شده است و بچه شان از بس شیرین است بهش می گویند "کیک" و این هم شده بابای کیک و آن دخترک هم شده مادر ِ کیک!..دیگر اما ذهن ام نمی دانم چرا به این فکر نمی کند که چرا مادر کیک را مادرهای کیک ها می گوید پس ایشان؟! سعی می کنم فرضیه های از سر گذشته را بررسی کنم و یکی شان که محتمل ترو معقول تر و در حد شخصیت ام تر است را به زبان بیاورم. لبخند می زنم و می گویم:"عه وا...به سلامتی . شیرینی ش کو"؟...ایشان نگاهی نه چندان کم سوال به من می اندازند  و می گویند:"برای مادر کیک ها هم شما شیرینی می دین؟" درست چند روز پیش بود که ایشان با یک ماشین جدید آمدند آفیس و من سعی کردم برای شان فلسفه و فرهنگ ِ" شیرینی دادن "را توضیح دهم مفصل و این که چرا و چه زمان و به چه کسی  شیرینی تعلق می گیرد! و هدفی نداشتم جز این که شاید برود و برای مان کیک رد ولولت بخرد از سوییت بلیس!. آخرین قطره ی کافی و آخرین پک ِ سیگار را سر می کشم و بلند می خندم که:"اصن واسه مادر کیک شدن شیرینی ِ تخصصی باید بدی!"...نگاه گیج اش را می گذارم به حساب سدهای ِ زبانی مان و می نشینم پشت میزم. خیلی جدی می رود پشت پنجره و می پرسد:"حالا چه کنم؟...چه طور باید کُشت شان؟". باز نمی دانم که ذهن ِ "عملکرد-بالا"ی ام چه طور به این نتیجه می رسد که "آخی...نوعروسک دو قلو باردارشده و این بارداری از نوع ناخواسته بوده و این ها هنوز می خواهند لاو بترکانند و حالا هم در فکر ِ سقط ِ دو قلو ها هستند!". کمی مغموم می کنم چهره ام را و بلند می شوم می روم کنارش و می گویم:" ینی هیچ راه دیگه ای نداره؟...گناه دارن". دوباره گیج و منگ نگاه ام می کند و می گوید:"من و خانمم جفت مان چندش مان می شود!...اصلا نمی توانیم بخوابیم شب ها از ترس. سم از کجا بخرم؟ ". این جاست که ذهن ِ زیبای ام دیگر یاری نمی کند. چند بار پلک می زنم و آب دهان ام را قورت می دهم و جرات ام را جمع می کنم و می گویم:" با سم می خوای بچه هاتو بکشی؟!...خب خانوم ات هم که می میره احمق!...لااقل با دکتر مشورت کنید"..و دیگر نمی گویم که مردک ِ کصافت ِ بی مسوولیت...شما وجدان دارید؟....با سم می خواهید بچه کشی کنید؟...

یک لحظه احساس می کنم که رنگ به رنگ می شود صورت اش. رنگین کمان اگر بگویم بی راه نگفته ام. یک دور دور ِ خودش می چرخد و لرزان می خندد و یک جمله پرتاب می کند سمت ام که "what the hell r u talkin about...i m talkin about cockroaches.."

,و من مثل آتشفشان فوران می کنم از خنده و این بود گونه ای که هفته ام آغازشد..

________________________________________________


* در افغانستان به سوسک، مادر کیک ها می گویند!

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 12:15 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 11 نظر