X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

سرخوش زنگ می زنم به مادرک که ببینم نتیجه ی چک آپ اش چه بوده. یعنی راست اش خیلی بدون نگرانی و واقعن سرخوش شماره اش را می گیرم. دارم بعد از مدت ها آشپزی می کنم. ماکارونی با همه ی وجود!..انگار توی ذهن ام دارم می شنوم که "خدا رو شکر چیزی نبود" اما صدای مادرک با صدای توی سرم قاطی می شود که "قلب ام انگار مشکلی داره...نمی دونم چرا دکتر گفت تالاسمی دارم!...تست ورزش هم گفت به خاطر ِ نتیجه ی ام آر آی ِ کمرم نمی تونم بدم... باید برم مرکز هسته ای..." نمی فهمم که چه دارم می شنوم. زل زده ام به گوشت چرخ کرده و پیاز که دارند با هم می سوزند. می گویم توی دل ام:" مامان که سالم ِ سالم بود...این داستانا چیه..."...بعد یادم می افتد که مامان ِ سالم ِ سالم مال ِ وقتی بود که بابا بود. "تنها شدن" چه می کند با ما آدم ها ریمیا. خودم را می گذارم جای مادرک...ازدواج می کنم...بچه دار می شوم...اولی دختر...دومی پسر...بزرگ می شوند...دخترم ازدواج می کند...پسرم دانشگاه می رود...شوهرم مریض می شود مریض می شود...مریض می شود و بعد هم تمام!...من می مانم و سی و سه سال خاطره...من می مانم و تنهایی...مریضی؟...من اگر بودم دور از جان مادرک مرده بودم روزی صد بار...مادرک قوی ترین است که هنوز سه ساعت می ایستد توی آشپزخانه و برای من و برادرک آشپزی می کند که یک شام دور هم باشیم. دل داری اش می دهم که چیزی نیست و این دکتر ها هیچ نمی فهمند و فقط برای این که خیال مان راحت شود برود و تست قلب بدهد. صدای اش مضطرب است. قطع می کنم و چند دقیقه بعد می خواهم    برای اش اس ام اس بدهم که نگران نباشد. شماره ی بابا را دارد. دست ام می لرزد...صفحه ی مسیج را می آورم پایین...پایین...پایین....سُرش می دهم پایین و پایین تر...انگار می روم لایه لایه زیر ِ زمین...می رسم به آن هایی که به بابا زدم...توی بیمارستان که بود...صبح به خیر ها و شب به خیر ها...خوب می شوی ها...دوستت دارم و دوستت داریم ها...نگران نباش ها...می رسم به مسیج های اش..شعر های اش...کجایی های اش...برایم از توی اینترنت این و آن را پیدا کن های اش...صفحه ی گوشی را می چسبان ام به لب های ام..کلمات اش را می بوسم...یاد انگشت های اش که این کلمه ها را تایپ کرده...کاش از آن پایین پایین پایین های زمین...یا از آن بالا بالا بالاهای آسمان می آمدی پیش مان ..که این همه مریض نمی شدیم...که این همه خانه ی بدون تو درد نمی کرد...

زود به خودم می آیم. یاد گرفته ام زود آمدن به خودم را. پیاز و گوشت را از زغال شدن نجات می دهم. می زنم برای مادرک..." خودت رو برای ما لوس نکن مامان خانوم...هیچیت نیست تپل ِ من. فردا می ری آزمایش و می بینی که هیچیت نیست و بعد باید واسه من و اون پسره لازانیا درست کنی خوشگل جانم"...و send...

تاریخ ارسال: یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 09:28 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 7 نظر