X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

حال و روز ِ بیسکوییتی


از آن روزهای پیچیده افسرده ام!..کلاس عربی ام را پنج دقیقه مانده به کلاس کنسل کردم و از همه ی هستی شرم سارم! یعنی خانوم معلم احتمالن پشت در ِ آفیس بود که من مسیج دادم و خدا می داند که اگر یکی این کار را با من می کرد چه بلایی سرش می آوردم. ولی هرچه خودم را زدم دیدم توان ِ نشستن و گوش دادن و تمرین کردنِ  این زبان ِ ناظریف را ندارم!. حوصله ی کار و این ده تا مهمان ِ کله گنده ای را هم که از هدکوارتر می آیند را به هیچ وجه ندارم. نرگس پرید توی اتاق ام و با ذوق گفت از شنبه تا جمعه ی هفته ی بعد هر شب مهمانی داریم با کله گنده ها و کف و سوت و هورا به هفت شب مستی و راستی و بعد شروع کرد بی تنوره رقصیدن! من دقیقن شبیه بارپاپاپا پهن ِ زمین شدم از افسردگی و با زمین یکی شدم. دکتر یک کلمه گفت که مادرک باید آنژیو شود و وضعیت اش اورژانسی ست. مادرک آرام بود...من هم. ولی چشم های برادرک که گرد شده بود و زل زده بود به من را باید می دیدی. من سرم را برنگرداندم که نگاه اش کنم اما از کنار چشم ام می دیدم که زل زده به من با آن چشم های درشت و مشکی. انگار که من باید جواب بدهم که چرا رگ های مادرک این قدر نا بسامان و ضعیف شده. حالا از آن روز دقیقه ای شصت و هشت بار زنگ می زند. "سلام چه طوری؟ چه خبر؟"...می گویم" از پنج دقیقه ی پیش تا حالا هیچ!..فقط یک خمیازه کشیده ام و یک بار هم سرفه کردم و ..آهاا ای وای داشت یادم می رفت...صد بار هم پلک زدم!..".اصلا هم نمی خندد به شوخی های ام.فقط حرف خودش را می زند. حرف های اضطراب وارش که دل ام را می چلاند. دیشب ایمیل ویزای اف هم آمد. همه ی قبل و بعد از من ایمیل ویزای شان آمده اما دیگر انتظار این که اف هم ویزای اش بیاید زودتر از من را نداشتم. دیشب قبل از خواب، به روال این روزها به خودم اس ام اس دادم!.." نگران نباش و حتمن حکمتی هست. ویزایی که بیست روزه می آید سه ماه شده که نیامده و این حتمن داستانی دارد. نگران نباش و به این فکر کن که زنده گی ات آن جایی ست که خاطره های ات هست...آن جایی که بابا هست و مادرک هست و برادرک و همه ی آن هایی که دوست شان داری. شب به خیر"...

این روزها به خودم زیاد اس ام اس می دهم. اسمم را گذاشته ام "اون دختره روی زمین" و مثلا خودم آن بالا بالاها هستم و سعی می کنم از دور به خودم و شرایط ام نگاه کنم و بعد اس ام اس بدهم. بد هم نیست. گاهی اس ام اس های ام واقعن تکان دهنده است.

همین الان که داشتم این را می نوشتم خواستم بیسکوییت ام را بزنم توی کافی ام که بیسکوییت افتاد توی ماگ!..نگاه اش کردم نگاه اش کردم..کمی قل قل کرد و رفت ته ِ کافی. هم حالی ِ عجیبی نسبت به حال خودم امروز و بیسکوییت غرق شده  حس کردم.. خجالت آور است.بروم به کارم برسم...آه یادم رفت بگویم که هر دو تا دوره ی آموزشی که به مدرک های اش نیاز شدیدی برای آینده ام داشتم کنسل شد به قوه ی الهی. آن که در ژنو بود که به لطف ِ  این علت که من از ایران ام و در ایران که نه از جنگ خبری هست و نه در گیری ای...آن یکی هم که سه هفته در ایران بود به لطف ِ کوته نظری و حسادت ِ همکاران برگزار کننده و بی عرضه گی ِ رییس ِ اینجانب...

آه که این روزها چه قدر خوش می گذرد و حواس مان نیست.


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 09:45 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 5 نظر