X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

چند هفته ی طوفان وار که سخت گذشت. گاهی ش هم حتی تلخ. دارم به این نتیجه می رسم که یادم رفته چه طور باید خودم را مدیریت کنم. وقتی استرس دارم...وقتی خسته ام...وقتی عصبانی ام...وقتی غمگین ام...وقتی بی نهایت خوشحالم...وقتی عشق ام می کشد و خیلی حالت های دیگر که قبلن اصلا به شان فکر نمی کردم و مدیریت می شدم خود به خود اما الان اعصاب ام را تراش می کنند و به قول حمیدرضا شروع می کنم به جفتک انداختن. از بس همه چیز را به جای خاص ! و زمان خاصی حواله داده ام، کلی نوت توی موبایلم پر شده که دارد کاسه ی سرم را هم پر می کند. امروز دیدم که روز تولدم نوشته ام : جواب مسیج های فیس بوک!...یا فردای روز تولدم نوشته ام نرگس را بغل کنم و بگویم گرچه حرف ام را نمی فهمد اما دوست اش دارم!...یک همچین کارهایی را به جای این که انجام بدهم نوشته ام و این سخت نگران ام می کند. امروز چند بار در اتاق ام را بستم و سیگار کشیدم و به خودم گفتم نگران نباش دستپاچه نشو همه چیز درست می شود و مثلا خیلی به خودم کمک کردم. می دانی چیست ریمیا؟...رسیده ام آن جا که دیگر نیازی ندارم که کسی از بیرون ام بگوید همه چیز درست می شود. حوصله ی حرف های بیرون ندارم. دل ام  می خواهد خودم آن قدر آرام باشم که خودم بزنم توی سر خودم و خفه شوم از صداهای توی سرم. می دانی چه مرضی گرفته ام؟..ترس!..ترس از رفتن سراغ کارهایی که قبلن مرتب انجام شان می دادم اما به هر دلیلی چند وقت است که نرفته ام سراغ شان. مثلا نقاشی...مثلا تمیز کردن ابروهای ام...مثلا وبلاگ و اینستاگرامم...مثلا فیس بوک...مثلا بهشت زهرا رفتن...مثلا شاپینگ...و خیلی کارهای خنده دار دیگر که فکر کردن به شان بهم استرس مرگ واری می دهد. امروز آمدم این جا و نوشتم که یکی یکی بروم سراغ همه شان. دل لرزه دارم این روزها و جرات ندارم به کسی بگویم چون آن وقت خیلی باید توضیح بدهم و از حوصله ی انسان ها خارج است. نیاز به سفر دارم ...سفر سفر سفر...سفر تنهایی...از آن هایی که می نشینم روی زمین  گوشه ی فرودگاه ابوظبی و با موبایل ام تند تند از پای آدم هایی که از جلوی ام راه می روند عکس می گیرم...

نفس های شماره شماره ام را به هیچ کس نمی گویم که نگران نشوند..آخ چه قدر حرف داشتم و نزدم این چند وقت...آخ که چه قدر حس توی من دارد رشد می کند و من ننوشتم شان. زمان اش مهم نیست قول می دهم بنشینم و بنویسم شان. آشتی کنم با خودم..دنیا بروفق مرادم می شود...حضرت پاییز هم آمده. نیاز به لباس های جدید دارم و کفش..و یک عالمه چیزهای جدید برای یک آدم ِ تازه سی و دو ساله شده...

تاریخ ارسال: یکشنبه 19 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 04:35 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 11 نظر