X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

مارا به خاطرت نگه دار

اینانلو مرد. من گریه کردم. . ولی  برای بابا . بابا این اینانلو را می پرستید. همه ی برنامه های اش را می دید. همه را حفظ بود. همیشه دل اش می خواست می توانست مثل اینانلو برود و ایران را بچرخد. این سال های آخر که همیشه در حال جنگیدن با سرطان لعنتی اش بود، فقط می توانست آرام آرام  از کوهی که پشت خانه مان بود بالا برود اما همه جای آن کوه را بلد بود. می دانست کجای اش روباه دارد و کجای اش جوجه تیغی. می دانست کجای اش بوته ی زرشک هست و کجای اش گیاه فلان. بابا که رفت هر بار صدای اینانلو را می شنیدم و برنامه اش را می دیدم، بغض می کردم. دو روز پیش شنیدم که مُرده. پدرِ طبیعت ِ ایران. اگر بابا بود کلی غصه می خورد. چه خوب که نبود چون دلم طاقت غصه خوردن اش را ندارد. با مرگ بعضی آدم ها کنار آمدن راحت تر از کنار آمدن با درد کشیدن شان و غصه شان است انگار. بعضی وقت ها عجیب حس می کنم که اگر بود سنگینی ِ خیلی چیزها روی شانه ام نبود. بعد فکر می کنم که اگر بود و مدام روی تخت بود و مدام شیمی درمانی و مدام آن چشم های نگران و مدام آن دست های نحیف ِ کبود و سوزن سوزن شده و درد و درد و درد . بعد یک چیزی گلوی ام را می گیرد و نفس ام بند می آید از دیدن ِ درد کشیدن اش.  بعد یک جورهایی آرام  می شوم از آرامشی که مطمئنم دارد. هر جا که هست..هر دنیایی که هست...مطمئنم از دردهای اش خبری نیست.

هرجا که هستی...هر دنیایی که هستی...مواظب خودت باش...ما دنیای بی تو را راحت تر سر می کنیم بابا جان تا دنیای با تو و آن التماس و دردهای توی چشم های ات...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394 ساعت 04:03 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 11 نظر