X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

 می گوید، کمی هم با تلخی می گوید البته که بیست تا ایمیل برای اجاره ی خانه فرستاده و همه شان وقتی فهمیده اند دو عدد گربه ما را تا آن سر دنیا همراهی می کنند گرخیده اند و گفته اند، محکم هم گفته اند که "نع". شانه بالا می اندازم که خب من هم سی تا ایمیل فرستاده ام و گفته اند، خیلی محکم هم ، که "نع"، ولی پیدا می شود. می گوید، کمی این بار بلند تر که "خودمان معلق  و معوق ایم و آن وقت دو تا گربه هم داریم با خودمان سوار هواپیما می کنیم و می بریم آن طرف دنیا!...فکر کردی برای ات فرش قرمز پهن کرده اند که داری این زبان بسته ها را هم می بری؟!." برق از چشم های ام می رود. احساس می کنم سیاهی چشم های ام  پخش می شود و حتی یک نقطه ی سفید هم باقی نمی ماند. چشم های ام درست مثل چشم های تورج می شود وقت هایی که عصبانی می شود. نگاه اش نمی کنم. شروع می کند به گفتن، آن هم این بار خیلی بلند گفتن که اصلا از اول هم فکر ِ دو تا گربه داشتن اشتباه بود و حالا اگر این ها نبودند هزار تا آپشن مناسب برای خانه و زنده گی داشتیم و الان هیچ. او ادامه می دهد و من  کم کم احساس می کنم ناخن های ام هم دارند از نوک انگشت های ام می زنند بیرون. تییییز آن قدر که بتوانم پنبه و ابرهای کاناپه را بفرستم روی هوا. شانه های ام را بی این که بالا و پایین بیندازم این بار، می گویم:"sooooo"؟؟؟؟؟؟؟ . می خواهید باور کنید می خواهید نکنید، اما من به غیر از چشم ها و ناخن های ام حس کردم که موهای سر و بدن ام هم چند میلی متر سیخ شده اند و ستون فقرات ام هم دارد گرد و گرد تر می شود!...بی این که نگاهم کند می گوید:" بذارشون شیش هفت ماه این جا بمونن، برادرک ات میاد و بهشون سر می زنه...تکلیف ات که اون جا معلوم شد، بعر برگرد و ببرشون!". امان از دهانی که بی فکر باز می کنند این مردان در زنده گی!..آن هایی که تجربه ی زنده گی با گربه دارند می دانند که وقتی گربه ها چشم شان سیاه می شود و ناخن های شان می زند بیرون و موهای شان سیخ می شود و یک جور غرش ِ مهیبی از توی گلوی شان شنیده می شود،  "سوژه ی عصبانیت" فقط یک صدم ثانیه فرصت فرار دارد و گرنه مثل پنبه ی تشک زده می شود و می رود توی هوا!...از گلوی ام همان صدا می آید بیرون.." یعنی توی اون خراب شده هیچ جایی برای من با دو تا گربه های ام نیست ؟"... یک صدم ثانیه فرصت فرار دارد اما از همان استفاده می کند و سکوووووووووت وار می گریزد. بعد من می مانم و چشم های ام که کم کم دوباره سفیدی شان برمی گردد و ناخن های ام که می روند داخل انگشت های ام و موهای ام که نرم می شوند و می خوابند و فکر این که با این ها چه کنم و بی این ها چه کنم؟


تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 03:31 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 9 نظر