X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

فلون روز فلون ساعت


برادرک ساعت هشت صبح زنگ زد. گوشی را برداشتم و بی این که سلام کنم با خنده گفتم :"بهههههههههههههههههههههههههههههههه"...حرف ام را قطع کرد که :" بع بع کردنت رو بذار برای بعد خواهرک گوسفندی ام!...فقط سریع بگو پروازت چندم فروردین و دقیقا چه ساعتیه!" گفتم فلان روز وفلان ساعت. چرا؟...شنیدم که به یک نفر دیگر آن طرف گفت:"آقای فلونی، من فلان روز و فلان ساعت نمی تونم شیفت باشم. یک روز قبل اش و یک روز بعدش هم نمی تونم.آخه خواهرم داره می ره...". بعد هم سریع از من خداحافظی کرد و قطع کرد. من ماندم و تلفنی که هنوز روی گوشم بود و چانه ای که دویست ریشتر زلزله داشت می لرزاندش.  نه برای این که گفت یک روز قبل اش...نه برای  فکر کردن به همان فلان روز و همان فلان ساعت لعنتی...نه حتی برای شیفت نماندن اش...نه حتی برای این که "خواهرم داره می ره.." اش....که برای آن "یک روز بعدش" که گفت.برای آن یک روز بعدش که می خواهد نرود سر کار؟...که شاید از الان می داند  که می خواهد خانه بماند؟...که بخوابد؟...که پیش مادرک بماند؟...که منتظر شود تا خبری از من شود؟...من برای آن "یک روز بعدش" دارم خودکشی می کنم ریمیا...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 09:37 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 15 نظر