X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

بغض بیسکوییتی

یک پنج شنبه ی تعطیل توی تقویم. چشم های ام را می بندم و فکر می کنم که چه کنم؟..."نازی"!...این که اصلا فکر نمی خواهد. چند ماه است که آن قدر درگیر تاتر و کار و کوفت و زهر مار بوده ام، نه من توانسته ام بروم خانه اش و نه او توانسته بیاید . قبل از آمدن اش می روم و شش جور دنت مختلف و پاستیل های جورواجور و لواشک های رنگ به رنگ برای اش می خرم. هم می دانم که دوست دارد و هم ما دو تا اصلا رسم داریم که وقتی تا نیمه های شب بیدار می مانیم و حرف می زنیم ، دهانمان باید بجنبد!..می آید و از جلوی در قهقهه و کرکره مان می رود آسمان. حتی موقع لباس عوض کردن اش هم حرف می زنیم و حرف می زنیم. دنت ها را نشان اش می دهم که ذوق کند. همه را وارسی می کند و بعد با لب های غنچه می گوید:" همه مدلی خریدی جز بیسکوییتی!...من بیسکوییتی دوست دارم!"...میخندم که:" خب اون بیسکوییت روی میز و بردار ، توی هرکدوم اینا بزنی می شه بیسکوییتی..." و هر هر می خندیم از بی مزه گی من!...دنت ها را می خوریم و حرف می زنیم اما نازی یکی در میان غر می زند که "من بیسکوییتی دوس داشتم....چرا بیسکوییتی نخریدی..." و من هربار می خندم ...

می شود امروز و صبح بیدارش می کنم که برویم استخر. یک املت سرخپوستی سریع و بعد سور و ساط استخر. چیپس، پسته و قسمت مهیج داستان. ماگ تراولرم را پر از خرده های یخ می کنم و بعد یک قوطی آبجو را توی آن می ریزم و مثل بیست ساله ها پر از هیجان ِ "ممنوع -نوشیدن" در استخر می شویم. یک توقف کوچک برای خریدن سیگار و بعد می گازیم تا استخر. کمی شنا و باز حرف و حرف و حرف. از رفتن من، از تنهایی نازی، از صاحبخانه ی نازی، از این که پسرهای دور و برش یک مشت عوضی بیشتر نیستند، از این که کاش می توانست یک خانه بخرد...باز از رفتن من. یک ماکارونی برای دو نفر سفارش می دهیم و با چیپس و آبجو می زنیم به بدن و عجیییییب می چسبد این ممنوع ها همیشه. نازی اک اما هنوز چشم اش دنبال دنت بیسکوییتی است و من می خندم به لب های غنچه اش. خسته و له بعد از استخر که سوار ماشین می شویم، کیف ام را می دهم دست اش و می گویم:" بازش کن ..."...کیف را باز می کند و جیغ می زند. شش تا دنت بیسکوییتی، همان موقعی که برای سیگار پیاده شدم خریده بودم و سورپرایز. آویزان ام می شود. نزدیک است تصادف کنیم اما می خندیم. پیاده اش می کنم توی ایستگاه تاکسی. بغل محکم، مواظب خودت باش..و می رود. swarm را مدام چک می کنم که مطمئن شوم رسیده و خیال ام راحت شود. هنوز توی ترافیکم که   check in خانه اش می رسد و یک خط که نوشته :" پر از بغض ام...با بیسکوییتی قورتش می دم"..

  

برچسب‌ها: نازی
تاریخ ارسال: جمعه 23 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 03:34 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 13 نظر