X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

بیست و سه کیلوگرم زنده گی!

 زنده گی ات  را جمع کنی توی بیست و سه کیلو؟ آخر بیست و سه هم شد عدد؟...بیست و سه کیلو زنده گی برای یک انسان سی و سه ساله مثل این است که بخواهی سیب زمینی سرخ شده درست کنی با نیم گرم سیب زمینی! شوخی می کنی؟  دو تا کت گرم گذاشتم و چند تا شلوار و حوله و چند تاتی شرت و دو سه جفت کفش و چمدان را با ترازو کشیدم و دیدم شده بیست!...همه استیصال ام را دیدند و گفتند: "قربانت برویم فدای ات بشویم درد و بلای استیصال ات توی سر ِ باعث و بانی های پدیده ی مهاجرت،  نگران نباش و هر چه می خواهی بگذار و پول اضافه بارش را  بده و این قدر خودت و ما را دم ِ رفتنی آزار و شکنجه ی روحی و روانی نده!"

 خوشحال شدم و  لبخند زدم به پهنای دو گوش ام و مهربان نگاه شان کردم و توی سرم عربده زدم سرشان!...مثلا تخت ام را بگذارم؟...یا لحاف ِ گرم و نرمم را...یا یخچال ِ همیشه پُر از چیزهای خوشمزه ام را؟....یا مبلی که شب ها جلوی تی وی لم می دهم روی اش را؟...یا بشقاب و لیوان های رنگ و وارنگ ام را؟...یا نقاشی های روی دیوارم را؟...یا کتابخانه و کتاب های ام را؟...یا نه اصلا بگذار بی خیال این ها شوم و برادرک و مادرک ام را ببرم و هر قدر هم پول اش بشود می دهم. همه باز استیصال ام را دیدند و گفتند....گفتند....؟!خب هی خواستند چیزی بگویند اما هیچ نگفتند. فقط نیم روز مانده بود به پرواز من هنوز نمی دانستم که بیست و سه کیلو زنده گی یعنی چی. گاهی وقت ها دوست داری بخوابی اما تصمیم نگیری. یا زمان متوقف شود اما تو آن کاری که نمی دانی چیست و چه گونه است را نکنی. از آن مدل لحظه ها داشتم. نازی اکم آمد خانه و دو دستی زد توی سرش که این چمدان چرا خالی ست و برای اش گفتم که هیچ چیز جا نمی شود توی این لامصب!...من را کشان کشان از توی خودم آورد بیرون و انداخت جلوی چمدانم که خجالت بکش و اگر می خواهی همه ی زنده گی ات را ببری خب پس چه مرگ ات بود که داری می روی و عجب راست می گفت نازی اکم. گفت چشم های ات را ببند و فقط آن چیزهایی را ببر که بتوانی از صفر باهاشان شروع کنی. آشپزخانه و یخچال و گازت را لازم نیست ببری اما ماگ ِ قهوه های شبانه ات را ببر. اتاق خواب ات را لازم نیست ببری اما ملحفه ی آجری طوسی ِ ابریشمی ات را ببر. کتابخانه ات را لازم نیست اما کتاب هایی که بالای سرت گذاشته ای و ناتمام اند را ببرو همین طور ذره ذره...ذره ذره ام ....قطره قطره...قطره قطره ام...خاطره خاطره....خاطره خاطره ام...را کردم بیست و سه کیلو و چمدان را بستم و...سرم را گرفتم بالا رو به سقف که اشک های ام برگردند توی چشمم و نریزند پایین جلوی نازی اکم که می دانستم دل اش آشوب است....

تاریخ ارسال: شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 05:49 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 19 نظر