X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

"ما"نترال نامه!

خسته نشدم از بیست و چهارساعت توی راه بودن اما مضطرب حال ِ ترنج و تورج بودم مدام. از چند ساعت قبل از پرواز نباید به شان غذا و آب می دادم و همین دل ام را مچاله می کرد. توی کل پرواز هم هر دو تای شان روی پای ام بودند!...احساس می کردم اگر بگذارم شان کف هواپیما قلب شان از صدای موتور می ترکد! می دانم من از آن آدم هایی هستم که اگر بچه دار شوم احتمالن نمی گذارم روی زمین راه برود چون زمین سفت است!..یا نباید کسی بغل اش کند چون غُر می شود و کسی هم نباید به اش دست بزند چون خراب می شود بچه اکم!...دروغ نیست اگر بگویم حتی وقتی وارد فرودگاه مونترال شدیم به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که زودتر این زبان بسته ها را برسانم خانه و آب و دون شان بدهم طفلکانم را!.نه اصلا به این فکر نمی کردم که این جا همان جایی است که قرار است ازین به بعد زنده گی کنم. نه حتی به این پنج سال به همچین روزی فکر می کردم. حتا یادم نیست که به این فکر کرده باشم که دو روز گذشته هیچ نخورده ام و چرا گرسنه ام نیست پس.سه ساعت معطلی در دفتر مهاجرت فرودگاه و تورج که از گرسنگی و کلافه گی فقط سرش را به کیف می کوبید و ترنج که میو میو اش قطع نمی شد. همه ی کاغذ بازی ها تمام شد و ...ما  به خودمان آمدیم و دیدیم با دو تا چمدان و دو تا کیف پر از گربه ایستاده ایم بیرون فرودگاه...


 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 09:20 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 7 نظر