X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

"ما"نترال نامه- سه

نگران نوشتن ام هرروز. می ترسم خاطرات ام فراموش شود. آقای نویسنده  هررروز می نویسد ما را و من مدام حسادت می کنم به خاطره نویسی اش. من اما باید انگار خودم را جمع و جور کنم. چی می تواند بهتر و دنج تر از کنج این خانه ی مجازی با دوستان واقعی اش باشد. نمی خواهم فکر کنم که وبلاگ نویسی عمری دارد و عمر وبلاگ نویسی من به سر آمده. مگر عمر ِ حرف داشتن ِ آدم به سر می آید؟ نچ که نمی آید. 


به خودمان آمدیم و دیدیم دو هفته مانده به این که قرار داد یک ماهه مان برای خانه به سر برسد و باید دنبال خانه باشیم.  خانه ای که یک ماهه اجاره کرده بودیم را از اینترنت پیدا کرده بودم. کمی گران برای این که مبله بود و تقریبن همه ی وسایل لازم را داشت.  توی محله ای ای آرام کمی دورتر از مرکز شهر. کمتر پیش می آید که کسی قبل از رسیدن اش این جا قرار داد یک ساله بسته باشد برای خانه ای که ندیده. معمولا همه قبل از رسیدن شان جایی موقت را اجاره می کنند تا بیایند و خودشان از نزدیک ببینند که چه برای شان خوب است و کجا بهتر است.

 خانه برای اجاره کردن کم نبود. توی هر کوچه و خیابانی که قدم می زنی یکی در میان تابلوی  à louer دارند. یعنی برای اجاره . فقط مهم این است که چه قدر پول داری و از چه تیپ خانه ای خوش ات می آید. می خواهی توی محله ای خلوت باشی یا مرکز شهر. می خواهی کنار ایستگاه مترو باشی یا یک پنت هاوس نزدیک تپه (خودشان البته می گویند کوه!) Mont Royal .

با یک حساب و کتاب سرانگشتی دیدیم که با هزینه های دیگری که باید ماهیانه بدهیم نمی توانیم جای خیلی گرانی را اجاره کنیم. موبایل، کارت ماهیانه ی مترو و اتوبوس، اینترنت ، اجاره خانه و غذا هزینه های ثابتی هستند که هر ماه باید کنار گذاشت. بیش از ده تا خانه دیدیم. یکی تنگ و تاریک بود و پنجره نداشت، آن یکی ته یک بن بست بود و راهروی تنگ و باریکی داشت. آن یکی روی پشت بام بود و خیلی هم دلباز بود اما کمی بیش از بودجه ی ما بود. بودجه ی دو تازه وارد ِ بی کار منظورم است. آن یکی طبقه ی چهاردهم یک برج بود و بسیار تمیز و شیک بود اما یک و نیم ساعت با مرکز شهر فاصله داشت و نیم ساعت با اولین ایستگاه مترو. خنده دار است اما من دغدغه ام شده بود ماشین لباسشویی!...buanderie "بو-آندغی"  به قول خودشان. توی مغزم فرو نمی رفت که خانه ها ماشین لباسشویی ندارند و یا باید بقچه ات را بپیچی و بروی توی خیابان، نزدیک ترین "بو-آندغی"  و دو دلار بیندازی توی ماشین و لباس های ات را بشویی و بعد هم دو دلار بیندازی و خشک کنی و یا این که خوش شانس باشی و توی کل ساختمان اتاق بوآندغی برای همه ی ساکنین  باشد و دیگر بقچه بغل توی خیابان نروی و بلکه بقچه بغل توی ساختمان بالا و پایین کنی. توی دلم مدام ایش و اوش می کردم ازین که یعنی لباس های ام را بیندازم توی همان ماشین لباسشویی ای که نمی دانم کی قبل از من لباس های اش را انداخته است آن تو؟!...بین خودمان بماند که چند بار هم توی دلم گفتم عققققققققق .دل ام  روزی صد بار می خواست  برگردم و ماشین لباسشویی بیگ واش ِ سامسونگ ِ عزیز و سفید م را بغل کنم و فشارش دهم و بگویم که چه قدر دوست اش دارم تمیزم را. عزیز پر از کف ام را!  مهربان ترین و تمیز کننده ترین ام را.ازین خانه به آن خانه می رفتیم و من مخ ام پر شده بود ازین دغدغه فقط!. پیف و پوف ام همه جا به راه بود و خودم می فهمیدم که این طوری کارمان پیش نمی رود و این مرضی است که باید درمان اش کنم. یکی از همان روزها وسط خیابان یک سیلی جانانه به خودم زدم که اگر آمده ای این جا پیف و پوف کنی برگرد برو همان جا که بودی و این جا باید صبور باشی و خیلی چیزها را تحمل کنی. که اگر زنده گی پر ِ قویی ات را می خواستی پس این جا چه می کنی و  تا شب چپ و راست به خودم سیلی زدم که یادم نرود این جا خانه ی خاله نیست و پیف و پوف ها و ایش و اوش های ام را باید کنار بگذارم.

ایرانیان مونترال یک پیج فیس بوکی دارند که توی آن  آگهی های اجاره خانه واز این جور چیزها می گذارند. اتفاقی دیدم دخترکی می خواهد دو ماه باقی مانده از قرارداد خانه اش را واگذار کند. این جا این کار خیلی معمول است. به اش می گویند Lease Transfer . یعنی قرار دادت را با این که ناتمام است واگذار می کنی به یک نفر دیگر. با این که می دانستم خانه اش استودیوست اما فکر کردم که دیدن اش ضرری ندارد. یک روز بعد از پستی که کذاشته بود به اش زنگ زدم و رفتیم خانه اش. از آن روزهای مایوس از همه جا و خسته از همه چیز بودیم. نزدیکی های خانه حتی پشیمان شدیم اما فکر کردیم که کنسل کردن بازدید آن هم نیم ساعت قبل از قرار کار درستی نیست. زنگ زدیم و رفتیم داخل. خانه اش هم از آن چیزی که فکر می کردم بزرگ تر و پر نور تر و آرام تر و زیبا تر بود. دخترک با شوهرش و گربه ی چاقالوی شان دو سال بود که آن جا زنده گی می کردند و حالا خانه ای یک خوابه پیدا کرده بودند. آقای نویسنده جلوی در ایستاده بود. من کفش های ام را در آوردم و رفتم داخل. بوی عود می آمد. دخترک مربی یوگا بود و داشت از کارش می گفت. من از فنگ شویی هیچ نمی دانم اما حس می کردم  دکور خانه تمام اصول فنگ شویی را در خودش داشت انگار! آقای نویسنده و دخترک غرق صحبت شدند. من دور زدم  توی اتاق و همه جای اش را نگاه کردم. گربه شان پشت سرم مرا موف موف بو می کرد و دنبالم می آمد. یک اتاق بزرگ بیشتر نبود که یک دیوارش تمام پنجره بود رو به خیابان و یک آشپزخانه ی کوچک، حمام و دستشویی و  یک درخت هم پشت پنجره که نوک شاخه های اش را مدام به پنجره می زد و همین. تمام.  برگشتم به دخترک نگاه کردم و بعد به آقای نویسنده و بعد گربه ی چاقالوی موف موفی  را بغل کردم و گفتم:" من این جا را دوست دارم.." .  به همین سادگی. و ساده قرار شد که آن جا بشود خانه ما...

تاریخ ارسال: یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 08:05 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 17 نظر