X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

شب های ام ولوله گرفته است چند وقت است. یا از تنگی نفس بیدار می شوم، یا فکرهای مالیخولیایی می آیند سراغم، یا تهوع دارم، یا خواب می بینم که گربه های ام را دزدیده اند و یا هزار جور فکر ِ آشوب وار دیگر. کابوس امشبم که بیدارم کرد و نشاند مرا پشت لبتاب این بود که می دیدم هزاران نفر هستیم که داریم از خیابان رد می شویم . آن طرف خیابان دو تا دختربچه ی موفرفری دوقلو، گوشه ی یک دیوار کز کرده بودند و من حس می کردم که از میان آن هزاران نفر فقط دارند به من نگاه می کنند. مدام دور و برم را نگاه می کردم که مطمئن شوم به من نگاه می کنند یا نه. آن قدر زل زده بودند و زل زده بودم که نزدیک بود بروم زیر ماشین. مدام یاد ِ حرف خانم الف هستم که گفت از روزی که رفته اید دو تا کبوتر پشت پنجره تان لانه ساخته اند و تخم گذاشته اند. این حرف مرا بدجوری می ترساند. دیروز موقع غذا پختن دلم برای آن شیشه ی کوچک زعفرانی که مامان بهم داده بود و می گفت که شیشه اش مال جهیزیه ی خودش بوده تنگ شد. همانی که هنوز همان جا توی کابینت کنار گاز جا خوش کرده است. یک روزهایی یاد خنزر پنزرهایی که داشته ام و هنوز توی خانه مان در سکوت سر جای شان هستند می افتم و بغض می کنم. نمی دانیم قرار است با خانه مان چه کنیم.   نمی دانیم کی می توانیم برگردیم و سر و سامانی بدهیم به وسایل مان.  آن قدر این جا هرروز قصه و داستان و حدیث هست که وقت سرخاراندن نداریم. روابط دو نفره مان هم بماند که انگار شده ایم دو تا آدمی که اولین بار است دارند با هم زیر یک سقف زنده گی می کنند. عوض شده ایم و حتا عوضی اگر از من بپرسی. سنگین ترین چیز اما اگر از من بپرسی این روزها چیست می گویم آن جعبه ی صورتی که چند روز است مدام توی کیف ام این ور و آن ور می کشم اش و جرات باز کردن اش را ندارم . نه می دانم چرا و نه می دانم کی!...جناب ِ "احتمال ِ صفر" هم احتمالن قاطی ِ آدم ها شده و جزو "احتمالات" به حساب می آید تازه گی ها؟

آشوبم و ترس سلول سلول ام را توی مشت اش گرفته. ;کاش نباشد و نشود...


تاریخ ارسال: شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 01:52 ق.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 9 نظر