X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

خودم را از تخت می کَنم. یک ربع دیگر کلاسم شروع می شود و هم باید دوش بگیرم و هم باید آماده شوم و هم باید به مترو برسم. همه ی شب را کابوس های رنگارنگ با من بودند و تنهای ام نگذاشتند!. تصمیم ام را گرفته ام. این "ناخواسته" را نمی خواهم. به هزار و یک دلیل که همه شان را از دیشب روی کاغذ نوشته ام. می خواهم دوش را بی خیال شوم اما دیدن ِ صورت ِ درب و داغانم توی آیینه نظرم را عوض می کند. لباس ها ی ام را در می آورم . دزدکی توی آیینه نگاهی به شکم ام می اندازم اما سریع نگاه ام را می دزدم. آب سرد را باز می کنم و به صدای نفس ام که دارد زیرش بند می اید گوش می کنم.

دیر می رسم و تنها جایی که خالی است کنار همکلاسی سوری است. آرام سلام می کنم و می نشینم. با نگاه متعجب اش می پرسد که خوبم؟...می گویم خوبم. مثل همه ی اول صبح های کلاس، اول کرم L'OCCITANE ،بادامی ام را در می آورم و اندازه ی یک نقطه روی دست های ام می گذارم و شروع می کنم به پخش کردن شان. دست های ام خشک نیستند. هیچ وقت نبوده اند. این کرم اما بوی بهشت می دهد. یکی از همکارهای لبنانی ام برای ام سوغاتی آورد یک روز و من مثل ِ "اکسیر حیات" همه جا با خودم حمل اش می کنم. هر جا که حس می کنم حال ام خراب است یک نقطه از آن را روی دست ام می گذارم و تا شب دست ام را مدام بو می کنم. همکلاسی سوریه ای ام چشمان اش را می بندد و با یک نفس عمیق بو می کشد. دست اش را می گذارد روی قلب اش و می گوید چه قدر این عطر را دوست دارد. کرم را می گذارم جلوی اش و با لبخند می گویم "بزن به دست های ات" و بعد به دل اش اشاره می کنم که "حتما بیبی دوست دارد این بو را". ماسیده می شود. کرم را می گیرد و می گوید "دیگر بیبی ای در کار نیست". به دل اش نگاه می کنم و بعد زل می زنم توی چشم های اش که ...یعنی چی؟...می گوید که هفته ی پیش سقط شد و برای همین دو سه روزی غیبت داشت. می فهمم که نمی خواهد حرف اش را بزند اما من انگار مشاعرم را از دست داده ام. می گویم چند وقت اش بود؟...هفده هفته. موبایل اش را در می اورد و از روی یک اپلیکیشن بارداری عکس ِ یک جنین هفده هفته ای را نشان ام می دهد. دنیا روی سرم آوار می شود. گوشی را از دست اش می گیرم و با دو انگشت زوم می کنم روی انگشت های عکس...بعد با سر انگشت سرش را ناز می کنم...آرام دست می کشم روی لب های اش...روی ستون فقرات اش که  خمیده شده...انگار خواب است...کف پاهای اش را قلقلک می دهم...آرام دست می کشم روی چشم های اش که بسته است و می گویم باز کن چشم های ات را...یک قطره که از چشم های ام می افتد خودم را جمع و جور می کنم. دست اش را می گذارد روی شانه ام و می گوید که مهم نیست و دوباره تلاش می کند و مشکل بزرگی وجود داشته و ...دیگر نمی شنوم اش. چشم ام می افتد به گوشی خودم که مامان پشت سر هم دارد مسیج می دهد که..."دخترک ِ دایی اک به دنیا آمد...حالشان خوب است...دایی اک خوشحال است...زن دایی اک هم...همه خوشحالیم...جای تو خالی ست...همه می گویند که جای تو خالی ست...". تمام می شوم انگار. اجازه می گیرم و می روم از کلاس بیرون. تا ته ِ راهرو می دوم و در ِ اضطراری را باز می کنم و همان جا می نشینم روی پله های اضطراری. سکوت ِ مطلق است آن بالا. باد سرد انگار بی وقفه سیلی ام می زند. دست می برم توی جیب ام که سیگارم را در بیاورم و دست ام همان جا توی جیب ام خشک می شود. خودم هم میان پله های آسمان و زمین...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 03:09 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 10 نظر