X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

کمک کن با تن ِ هم پل بسازیم...

هنوز برای ام عادی نیست که درباره اش حرف بزنم. با آن تصمیم "کبری" یی هم که گرفته ام که به هیچ کس حرفی نزنم تا بچه اک به دنیا بیاید، خودم مانده ام و خودم و هرازگاهی دوستان ِ خواننده ی این جا!...قرار گذاشته ام با خودم که هیییچ کس حتا مادرک و برادرک و نازی ندانند و هزار و یک دلیل برای نگفتن دارم و فقط یک دلیل برای گفتن شاید.  گهگاهی هم با میم حرف اش را می زنیم اما برای ام هنوز عادی نیست که در مورد بچه اکی حرف بزنم که توی ِ من است! . اما زیاد زیاد به اش فکر می کنم. صبح های زود که نمی دانم چرا بیدار می شوم، می نشینم روی صندلی و پرده را کنار می زنم و به کوچه ی خلوت و هرازگاهی عبور ِ رهگذری ، نگاه می کنم و به اش فکر می کنم. یا وقت هایی که توی مترو صندلی خالی کنار پنجره است، می نشینم و به اش فکر می کنم. آن قدر که یادم می رود چند بار قطار از توی تونل رد شده است و چند ایستگاه دیگر می رسم. یا وقت هایی که دارم غذا درست می کنم و موزیک گذاشته ام و ترنج بالای یخچال خواب است و تورج کف زمین، جلوی پنکه ولو شده است و خانه پر از آرامش است، مدام به جای این که به غذا درست کردن فکر کنم، به اش فکر می کنم. به چی اش فکر می کنم؟...به این که چه شکلی است؟ نه. به این که چه می شود؟...نه اصلا. به این که چه خواهد شد؟..نه اصلا. برای من عجیب ترین و شگفت انگیز ترین چیز در مورد این داستان، همان چند هفته ای است که نمی دانستم هست، اما بود!. من هیچ نمی دانم که همه ی آن هایی که بچه دار شده اند این ها را تجربه کرده اند یا نه. دوستی ندارم که از این تجربه با او حرف بزنم و او بگوید که این طور بوده یا نه. اما من به آن چند هفته ی شبیه معجزه زیاد فکر می کنم. به آن شب که آبجو خورده بودم و سیگار پشت سیگار و نصفه شب از دل درد و کمر درد از خواب بیدار شدم و تا دستشویی چهار دست و پا رفتم و از رنگ ِ پریده ام توی آیینه وحشت کردم. دردی شبیه این که یک ماشین سنگین از روی دل و کمرم رد شده بود و حالت تهوعی که انگار همه ی استخوان های ام را داشتم بالا می آوردم. درست از فردای همان روز، خستگی ها شروع شد. مسیری که هر روز پیاده می آمدم نصفه جان ام کرد. چند جا کنار خیابان نشستم و گفتم دیگر نمی توانم. بعد درد های عجیب و غریب شبانه ام شروع شد. یک شب تا صبح انگشت درد داشتم!...یک شب دیگر دنده های ام درد می کرد، یک شب دیگر پاهای ام تیر می کشید!...یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم زانو ها و آرنج های ام درد می کند. این ها توهم نبود چون من هنوز نمی دانستم که چه شده و چه نشده و اصلا چه!..ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم انگار تمام آن روزهایی که سلول سلول و عضو عضو ش داشته تکثیر می شده و شکل می گرفته، من حال عجیب و غریبی داشتم. حتی یادم است که آن روز که با ندا برای تتو ی شانه اش می رفتیم ازش پرسیدم تا به حال شده صورت درد بگیری؟  ندا خندید و گفت که تو دردهای ات هم آدمیزادی نیست و خندیدیم. خندیدیم اما من صورت درد داشتم!..فکر کردن به آن روزهای "نمی دانستم و او کار خودش را می کرد" شگفت زده ام می کند.  یک جورهایی شبیه داستان های تخیلی ست برای ام. فکر کردن به آن روزها، از آن صدای قلب هم برای ام عجیب و غریب تر است. و بعد آن روز ِ عجیب که دعوای بدی کردیم و من مدام حس می کردم چیزی سمت راست شکم ام منقبض شده و میان ِ دعوا هی دست ام را می گذاشت ام روی دل ام و خم می شدم به جلو و تا ساعت ها یک گلوله ی سفت را سمت راست ِ شکمم حس می کردم و ساده لوحانه فکر می کردم که از بس عصبی شده ام، معده ام به هم ریخته و این حتما زخم معده است!...بعد تر ، آن روز دکتر گفت که بچه اک ِ شما، طرف ِ راست رحم تشکیل شده و کپیتالیست است! و من آه از نهادم بلند شد که مگر می شود؟!...این که اصلا نمی شود به اش گفت "موجود" حتا، چه برسد به این که منقبض و گلوله شود؟! ...من به این ها فکر می کنم ریمیا. به این ها و حس های ِ جدیدم بیش از همه چیز فکر می کنم. به اش عادت نکرده ام اما دوست اش دارم. باهاش حرف نمی زنم اما گاهی که آرامم به آرامش اش فکر می کنم. گاهی که قدم می زنم و کوچه پس کوچه های تابستانی ِ  مونترال زیبا را می بینم یک دفعه می گویم کاش او هم می دید. هنوز آن قدر برای ام ملموس نیست که برای اش حتا چیزی بخرم. اما گاهی که یادم می افتد "هست" دلم مور مور می شود. این که عاشق بروکلی بودم و حالا بروکلی شده دشمن  ِ خونی ام و بوی اش به جنون می رساند من را، به خنده ام می اندازد. انگار من یک ربات بزرگ هستم و یک نفر دیگر جای خودم نشسته توی اتاق کنترل و هی دارد مثل کارتون ها دکمه های مختلف ِ پنل کنترل را می زند و من فقط دستور می گیرم و بس!. از این که پنیرپارمزان روی پاستا عشق اول و آخر زنده گی ام بود اما الان توی هزار تا ظرف در بسته می گذارم اش که بوی اش به ام نخورد، خب خنده ام می اندازد. برای ام طعم های جدیدی که دوست شان دارم جالب است و از این که دارم عوض می شوم، سرگردان ام. فکر کردم که بنویسم تا یادم نرود که این حس، به قول لیلا جون، شگفت انگیز ترین چیزی ست که به عمرم تجربه کرده ام و از دیدن این روزها و داشتن این حس ها و ....بودن اش... خوشحالم.  

تاریخ ارسال: جمعه 25 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 04:58 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 31 نظر