X
تبلیغات
رایتل

Frida`s plastic world

I paint my own reality.I paint bcuz I need to. I paint whatever passes through my head without any other considerationIiI II

I have a dream

خواب های ام یک طوری شده اند. بله خوانده ام در این جا مثلا یک چیزهایی  که خواب ها فلان می شوند و بهمان می شوند. اما آن قدر دارند جالب می شوند که شب ها به امید دیدن یک خواب هیجان انگیز به خواب می روم!...این طور که من سریال های خواب ام را دنبال می کنم، F.R.I.E.N.D.S را آن سال ها دنبال نمی کردم.

  یک شب خواب دیدم که به دنیا آمده و برادرک است!...بعد تر خواب دیدم که تا به دنیا آمد، پرستار آن را برداشت و زد زیر بغل اش و  پا گذاشت به فرار و من توی خواب به زبان الکن فرانسوی سعی می کردم فحش های رکیک بدهم!...یک شب دیگر خواب دیدم که به دنیا آمد اما چند تا نفس کشید و مرد. اما من خیلی عادی به دکتر گفتم که می برم اش خانه و آن جا ازش مراقبت می کنم تا زنده شود!...یک شب دیگر که یادم نیست کی بود، خواب دیدم به دنیا آمده و سیاهپوست است. احتمالن از بس توی دل ام قربان صدقه ی این نوزادها و بچه های سیاه می روم این جا. بس که شبیه شکلات فندقی هستند با آن موهای ویزگیل ویزگیل شان. یک شب دیگر که بعد از آن شب بود، خواب دیدم که به دنیا آمده و موهای طلایی و چشم های آبی آسمانی دارد.  همان داستان قربان صدقه رفتن من،  در مورد نوزاد ها و بچه های بلوند هم خب البته صادق است. هفته ی پیش خواب دیدم که پزشکی که قرار است بچه ام را به دنیا بیاورد جاستین ترودو است. خانوم ها آقایون، بگویم که من هیچ فانتزی ای با ایشان نداشته و ندارم و از همین جا اعلام می کنم.  یا همین دو سه شب پیش خواب دیدم که به دنیا آمده و نه دزدیدن اش، نه مُرد، نه سیاه است و نه بلوند و نه دکتر جاستین جان است. فقط سریع گذاشتن اش آن ور تا آن دو تای دیگر هم از دل ام خارج شوند و من فقط می گفتم وادفاک!...آن دو تای دیگر مال من نیستند و برای ام شکم پوش* حتمن درست کرده اند!  عجیبی این خواب ها این است که آن قدر واقعی و شفاف و قابل باور هستند که وقتی بیدار می شوم دور و برم و گاهی زیر پتو و زیر تخت را نگاه می کنم و دنبال چیزی می گردم. یک شب فراموش نشدنی هم دیدم که به دنیا آمده و گربه است و من خوشحال ام که ترنج و تورج دیگر تنها نیستند و به همه می گفتم که نمی دانستم بچه یا پسر می شود یا دختر و یا گربه!...مدام هم فکر می کردم که اگر فنجون بفهمد چه می گوید و چه غوغایی حتمن می خواهد به پا کند که یک پشمالوی دیگر به ما اضافه شده! دیشب هم که خواب دیدم رفته ام برای چک آپ و دکتر دست اش را کرد درون این جانب و  بچه را آورد بیرون و چک کرد و گفت همه چیز اوکی است و بعد دوباره هل اش داد درون ِ بنده! . 

این شد که فکر کردم  مبادا این خواب های مهیج را فراموش کنم  و پس بگذار بنویسم شان. صرفن همین!


_____________________________________

*شکم پوش: لفظی در مایه های پاپوش!

برچسب‌ها: سیزده
تاریخ ارسال: دوشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:03 ب.ظ | نویسنده: Frida | چاپ مطلب 12 نظر