برادرک زنگ زد و گفت سی چهل نفر، گوش تا گوش توی خانه نشسته اند. گفتم داشتم می آمدم آن جا اما حوصله ندارم و امروز شنبه است و هیچ کس توی آفیس نیست و می روم آن جا تا ایمیل های کاری ام را چک کنم و تا مهمان ها هم بروند. در ِساختمان را کلید انداختم و باز کردم. در ِطبقه مان را هم. اما جلوی در اتاق ام که رسیدم فهمیدم کلیدش را جا گذاشته ام. احمق من!... نه خیر من با جا سوییچی میانه ای ندارم. کلید های ام جدا جدا و مستقل زنده گی می کنند توی کیف و جیب و هر جایی که دل شان بخواهد!
من ِ پشت ِ در اتاقِ خودم مانده و صدای ِ سکوتِ ساختمان ِخالی و فلیپ چارتِ توی راهرو که فقط یک برگ اش خالی و سفید مانده بود و جعبه ی تنهای مداد رنگی ِ پسرک ِ Eve روی میز ِ میتینگ و لعنت پشت لعنت به خودم که حالا یعنی کلید اتاق ام تک و تنها کجاست و چه می کند.
چهل دقیقه ی بعدش، مهمان ها رفته بودند و من توی راه ِخانه ی مامان بودم و تنها برگ ِ فلیپ چارت دیگر خالی و سفید نبود و مداد رنگی ها از تنهایی در آمده بودند و تابلوی اعلانات ِجلوی در هم.
زیبا...
دستی که تنهایی مدادها را میفهمد
تنهایی مداد و آدم نداره...تنهاها همیشه تنهان
خوش نقش زدی دختر جان :*
الهی که از این به بعد نقش زندگیت رنگی رنگی باشه و اون جوری که دلت می خواد. الهی آمین :*
مرسی رهای رها
چه عالی!
بهترین طرحی که می شه از تموم شدن تعطیلات و برگشتن به دنیای شلوغ زندگی روزمره کشید!
بی نظیری باران!
قشنگه .... اول رنگاش و دوست نداشتم اما یکم که نگاش کردم دوستشون داشتم. نمیدونم چرا الو یهو خورد تو ذوق ام....
بیچاره کلیدهای تک و تنها و غریب و قریب و گم شده ....
نقاشی قشنگی است اما وقتی امروز رو فقط خوابیدم به من حس بدی میده
جاماندن کلید هم از خصوصیات من است که درد بزرگی است
عالی
بینظیر
مثل خودت
خیلی زیبا میکشی خطت هم قشنگه
پس کائنات برای رفتنت بدون کلید دلیل داشته باران هنرمند
کماکان تحسینت می کنم.و هر روز بیشتر از روز قبل .و کی ببینمت ای باران تحسین برانگیزاننده؟
توی سال جدید:)
به به دوست جون هنرمند من!
ببین اولین روز کاری چقدر حس خوب ریختی تو دلشون ....
به خدا اگه بفهمن!...یکی نقاشی رو دید و با دقت نگاه کرد و بعد گفت چرا این آقاهه یه پاش دمپاییه یه پاش کفش...بعد دوباره خودش گفت آهاااااااا فهمیدم...مثلا دیرش شده یادش رفته اون یکی کفش و بپوشه!!..چه جااااالب!!!!..قیافه ی من!!!
:))))))))) واااای از شدت اون آی کیو نخود مغز دارم میترکم ...
هلاک اون تجزیه و تحلیل اش شدم! خاک به سر!
چه قشنگ و خوب کشیدی باران
نقاش هم هستی که دختر
این شیفت ناگهانی از تعطیلات به کار و عالی کشیدی
راستی یادم رفته بود بگم عاششششق این خلاقیتت شدم دختر...............
می گم این همکارات احتمالاً تو کله شون مغزی هم هست؟ یعنی واقعا فکر کرده یادش رفته کفش بپوشه؟؟؟ خدای من....
برات از داستاناشون بگم، لحظه هات مملو از شادی می شه!